#کوچ_غریبانه_پارت_251

-مامان عمو مسعوده...داره بوق می زنه.

ناچار به عقب برگشتم و سوار شدم.ظاهرا با وجود سحر چارۀ دیگری نبود.انگار نه انگار که از دستش دلخور بودم،به محض اینکه دوباره راه افتاد به سحر که روی صندلی عقب نشسته بود نگاهی انداخت و پرسید:

-خب حالا کجا بریم؟

سحر شوق کنان و با خوشحالی گفت:

-پارک...بریم پارک عمو جون.

پدال گاز را بیشتر فشرد:

-پس بزن بریم.

-منو تا جلوی بیمارستان برسون بعدش هر جا خواستین برین،برین

داشت لبخند می زد:

-شما رو که حتما تا یه بیمارستان می رسونم،چون معلومه حسابی قاطی کردی!

romangram.com | @romangram_com