#کوچ_غریبانه_پارت_250
بدون توجه به مخالفت من به طرف اتاقش رفت.بعد از جابجایی محمد و شهلا،مسعود دیگر در زیر زمین زندگی نمی کردو یکی از دلبازترین اتاق ها را به خودش اختصاص داده بود.
مراسم خداحافظی را با عجله تمام کردم و به راه افتادم.سحر که ظاهرا از تغییر عقیدۀ من دلخور به نظر می رسید قدم هایش را سست بر می داشت و غر غر کنان گفت:
-حالا این بچه گربه رو چی کار کنم؟
-بذارش تو باغچه.اون باید پیش مادرش باشه،اگه پیش تو باشه می میره.
حیوان را با بی میلی گوشه ای گذاشت و دنبالم راه افتاد.عمه صدا کرد:
-مانی جون وایسا تا مسعود حاضر بشه.
قدم هایم را تندتر کردم:
-نه عمه جون،ما داریم میریم بهش بگین زحمت نکشه.در حیاط را روی هم گذاشتم و شتابان راه افتادم.
هنوز به انتهای کوچه نرسیده بودیم که صدای بوق اتومبیلش را شنیدم.سحر دستم را به عقب کشید:
romangram.com | @romangram_com