#کوچ_غریبانه_پارت_228


_نمی دونم این بلا دیگه از کجا اومد سراغش؟ اون سنی نداره تازه امسال میشه سی و دو سالش. حالا خیلی زوده که...

گریه امانش نداد. هق هقش به صورتی بود که انگار از تمام وجودش بر می آمد.

_ سحر پاشو واسه عمه یه لیوان آب بیار...منظورت چیه؟ مگه ناصر چه بیماری داره؟

رطوبت صورتش را گرفت. به حالت مظلومانه ای نگاهم کرد و با صدای بغض آلودی گفت: ناصر سرطان گرفته! باورت

میشه مانی؟ داداشم سرطان گرفته، داره پرپر میشه.

شنیدن این خبر چنان غیر مترقبه بود که در وهله اول نمی توانستم آن را باور کنم.

_ ناصر سرطان گرفته؟!!! مگه میشه؟ تا چند ماه پیش که هیچیش نبود؟!

_ حالا که شانس ما شده. مریضی که خبر نمیکنه. دو سه ماه پیش احساس میکنه که کشاله رانش موقع نشستن و پا شدن

درد می گیره. میگه اولش به روی خودم نیاوردم ولی دیدم روز به روز بدتر میشه. خلاصه میره با دکتر زندان در میون


romangram.com | @romangram_com