#کوچ_غریبانه_پارت_227
_ خواهش میکنم. چه عجب از این ورا؟ خاله اینا چطورن؟ همه خوب هستن؟
_ ای، به لطف شما. حقیقتش این روزا هیچکدوم حال و روز درستی نداریم.
فنجان را از چای پر کردم و همراه با ظرف پولکی مقابل او گذاشتم: خدا نکنه، مگه چی شده؟
_ یعنی شما خبر نداری؟
_ می بینی که ، من مشغول زندگی خودم هستم و از همه جا بی خبرم.
_ فکر می کردم خاله بهت گفته که ناصر مریضه. الان چند وقته که تو بیمارستان بستری شده. از شنیدن این خبر کمی جا
خوردم ولی متاسف نشدم. بلا دوره! انشاالله خوب میشه. مگه من نبودم چهل روز تو بیمارستان خوابیدم؟ خدا رو شکر
خوب شدم اومدم بیرون. بیمارستان واسه همینه دیگه ، روزی چند نفر میرن اون تو بستری میشن ، روزی چند نفرم
مرخص میشن.
_ ولی مورد ناصر فرق میکنه.
romangram.com | @romangram_com