#کوچ_غریبانه_پارت_210


-خدا کنه،راستش از همین الان دلواپسم که دوباره چه جوری می خوام برگردم تو اون خونه.

-باز می خوای خودتو واسه فکرای الکی ناراحت کنی؟تو فعلا چون دایی این جوری می خواد،می ری پیش اونا،ولی اگه کوچک ترین مشکلی برات پیش اومد من برات یه جای دیگه پیدا می کنم،خوبه؟

-باز قراره زحمت من و سحر بیفته گردن تو؟

-این دیگه از اون حرفا بود.اگه به این می گی زحمت،من از خدا می خوام تا ابد زحمت شما گردنم بیفته،اعتراضی داری؟

-نه،فقط خوشحالم.به خودم می گم اگه تا مرز دیونگی رفتم و برگشتم که پای ناصر برای همیشه از زندگیم بریده بشه،پس ارزششو داشت.

***-مامان،ببین اینجا خوبه؟

داشت عروسکها و کتاب قصه هایش را در قفسه های فلزی چند رنگی که مجید برایش به دیوار نصب کرده بود می گذاشت:

-آره مامان،آفرین خیلی قشنگ شد!روز قبل پدرم همراه با مجید و سحر،مقداری از وسایل ضروری و تمامی وسایل سحر را از آپارتمان به اینجا منتقل کرده بودند و حالا من به حالت سردرگم میان آنها می گشتم و تا جایی که امکان داشت آنها را در گوشه کنار اتاق جا می دادم.

آقای نصیری پیغام فرستاده بود که خیال دارد تمامی وسایل منزل را حراج بزند و پول آنا را همراه با مبلغی که برای رهن داده شده بود به عنوان دیۀ خانوادۀ مصدوم بپردازد.برای همین تلفنی گفته بود ما می توانیم هر چیز که متعلق به من و سحر است را قبلا از آپارتمان خارج کنیم.حالا من مانده بودم،یک اتاق دوازده متری و کلی وسایل.نگاهی به پدرم که او هم ظاهرا وامانده بود انداختم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com