#کوچ_غریبانه_پارت_211
-آقا جون من این تختو نمی خوام اگه زحمتی نیست اینو با مجید ببرید پایین.می خوام یخچال وتلویزیونو اینجا،جا بدم.فرگاز هم مثل سابق بزارین توی همین پاگرد پله ها.
عاقبت کمد لباس های من و سحر و تختخواب او در یک سمت و یخچال و تلویزیون و مقداری وسایل دیگر که به ناچار در کارتون های مقوایی چپانده شده بود در سمت دیگر به زور جا گرفت.بعد از پایان کار نگاهی به دور و برانداختم.ظاهر امر چندان هم بد به نظر نمی رسید.مجید با سینی محتوی استکان های چای از پله ها بالا آمد و همان طور به من و پدرم تعارف می کرد با نگاهی به اطراف گفت:
-دستت درد نکنه آبجی،همچین همه چیزو خوب جمع و جور کردی که انگار نه انگار!خداوکیلی اگه من بودم نمی دونستم با این همه خرت و پرت چی کار کنم.
به جای من پدرم گفت:
-اینم از محاسن کدبانوگریه...،فکر نکن همه می تونن این قدر خوش سلیقه باشن.
-اختیار دارید آقا جون،اگه شما و مجید نبودین من عمرا نمی تونستم به همۀ این کارا برسم.از وجود شماهاست که همه چیز زود روبراه شد.
موقع برداشتن استکان چای دستم کمی لرزش داشت.
-بابا،داروهاتو بموقع می خوری؟
دو هفته از زمان مرخص شدنم از بیمارستان می گذشت و من هنوز باید هر شب قرص های آرام بخش را می خوردم.آره آقا جون،اگه به خاطر لرزش دستم می گین این مال خستگیه.امروز یه کم زیادی از خودم کار کشیدم،وگرنه همیشه این جوری نیست.در واقع،می خواستم خیال او را آسوده کنم،والا دلیل واقعیش دیدن این اسباب و اثاثیه و یادآوری چند سال زندگی مشترکم با ناصر و حوادث آن دوران بود که مرا ناراحت می کرد.
-دیروز قرار بود بری شرکت،رفتی؟
romangram.com | @romangram_com