#کوچ_غریبانه_پارت_195
-خوب،من منتظرم،نگفتی موافقی یا نه؟
زانوهایم را بغل گرفته بودم و سرم روی آنها بود.داشتم خیره نگاهش می کردم.
-می دونی،طی سال ها تجربه خیلی چیزا از بیمارانم یاد گرفتم.یکی از آموخته ها خوندن نگاه اونها بود.مثلا من الان از نگاه تو می خونم که زیاد بدت نمی یاد یه ملاقاتی داشته باشی،ولی مرددی که می خوای اونو ببینی یا نه.اگه از من می شنوی بد نیست هرازگاهی یه ملاقاتی داشته باشی.هیچی که نباشه روحیۀ آدم یه کمی عوض می شه...درست نمی گم؟پس من می رم می گم اون بیاد تو...سعی کن باهاش خوش برخورد باشی.
او رفت.سرم را جابجا کردم.مسیر نگاهم عوض شد.نمای بیرون پنجره دیدنی تر از فضای اتاق بود.داشتم به درخت تنومند چناری که آن گوشۀ محوطه بود نگاه می کردم.چه باوقار ایستاده بود!برخلاف اندام مقاوم و استوارش برگ های ضعیف و لرزانی داشت که با وزش هر نسیمی به خود می لرزیدند.
-سلام مانی.
این صدا آشنا بود؛آشنایی که او هم در بدبختی من بی تاثیر نبود.نگاهش نکردم.وحشت داشتم که با دیدنش حرارت تنم بالا برود،سردرد شروع بشود و از خود بیخود بشوم.
-یعنی اینقدر از من بدت میاد که حتی نمی خوای منو ببینی؟
گرچه حق داشتم از او بدم بیاد،ولی بدم نمی آمد.من از چیز دیگری وحشت داشتم.
-نمی خوای جواب سلاممو بدی؟اگه از من دلخوری،اگه ازم بدت میاد پا شو بزن تو گوشم،پا شو هر چی فحش و ناسزا دلت می خواد نثارم کن،ولی بهم بی اعتنایی نکن.
دلم گرفت.چشم هایم از هجوم اشک سوخت و قطره های اشک از کنار صورتم شیار بست.
romangram.com | @romangram_com