#کوچ_غریبانه_پارت_194


-می خوام بمیرم...بذارید بمیرم.

***امروز حال مریض ما چه طوره؟هنوز توی تحصنی؟نمی خوای با من حرف بزنی؟چه گل های قشنگی!هر کس اینا رو آورده آدم خوش سلیقه ای بوده!

ناخودآگاه به یاد نوشتۀ تا شده که لابلای رزهای صورتی بود افتادم.پرستاری که گل ها را آورده بود از عمد به آن اشاره کرد(اینجا براتون یه یادداشت گذاشتن،اگه دوست داشتی بردار بخونش)ولی من آن را برنداشتم؛حتی کنجکاو هم نشدم.چه فرقی می کرد که در آن کاغذ چه نوشته بود یا چه کسی آن را نوشته بود.

صدای دکتر دوباره مرا به خود آورد:

-قبل از این که بیام پیش شما،پدرتون اومده بود دیدنم.مرد مهربونی به نظر میاد.خیلی نگران حالت بود و تعجب می کرد که چرا نمی خوای اونو ببینی!

تنها موجود در اتاق را رو به روی پنجره گذاشته بودم و به حالت چمباتمه روی آن نشسته بودم و حوصلۀ حرف زدن با هیچ کس را نداشتم؛حتی او.

فقط نگاهش کردم.شاید از نگاهم خواند که می گفتم(نه پدرم نه هیچ کس دیگه.مگه همین پدرم نبود که توی تمام این سال ها ظلم و زورگویی نامادری مو دید و سکوت کرد.درد و رنج منو می دید و به روی خودش نمی آورد.هر چند این سال های اخیر مهربون شده،ولی نوشدارو بعد از مرگ سهراب دیگه فایده ای نداره).

-راستی از بستگانت یه نفر دیگه هم هست که تقریبا هر روز برای عیادت میاد.تو این یک ماه گذشته یک روز نبود که غیبت داشته باشه.اوایل گمون می کردم همسرته،ولی بعد پرس و جو کردم فهمیدم پسرعمه ته.راستش الانم اون بیرون نشسته منتظره که اگه اجازه بدی بیاد دیدنت.البته ازش می خوایم که زیاد مزاحمت نشه.

او روانپزشک بود و می دانست چه طور خواستش را مطرح کند.بعد از انتقال من به این قسمت از بیمارستان که مخصوص بیماری های اعصاب بود،او مداوای مرا به عهده گرفته بود.اوایل چهرۀ استخوانی اش،موهای جو گندمی اش و لبخند همیشگی اش ناراحتم می کرد،ولی به تدریج به حضورش عادت کرده بودم؛بخصوص که پر حوصله و صبور به نظر می رسید.


romangram.com | @romangram_com