#کوچ_غریبانه_پارت_193
-مانی خانوم...
مانی،این را قبلا صدها بار شنیده بودم.مانی...!من مانی بودم!پس او داشت صدایم می کرد.باید جواب می دادم،ولی صدایی از گلویم در نمی آمد.نگاهم به فضای روشن اطراف افتاد.چه خوب که همه جا روشن بود.سقف،دیوارها،پنجره هیچ کدام حالت دوار نداشت.عجیب اینکه دلم می خواست باز هم بخوابم؛خوابی راحت و عمیق برای همیشه.باز هم پلک هایم را بستم.دفعات بعد هر بار چشم باز می کردم حال و هوای اتاق عوض شده بود.گاهی تاریک،گاهی تاریک،گاهی پر سر و صدا و گاهی ساکت.
عاقبت بیدار شدم.این بار باز هم فضای اتاق روشن بود،اما از زن سفید پوش خبری نبود.بر خلاف قبل دیگر خوابم نمی آمد،ولی خسته بودم.در تمام بدنم به شدت احساس کوفتگی می کردم.خیال بلند شدن داشتم،اما یک دستم به تخت بسته شده بود!همان دستی که لولۀ نازکی به آن وصل بود و مایعی از درون آن به دستم می رفت.نگاهم به مچ باند پیچی شده ام افتاد.هر دو دست همین وضعیت را داشت.درست نمی فهمیدم چرا اینجا هستم؟احساس تشنگی می کردم.نگاهم در اطراف چرخید.اتاق کوچکی بود به رنگ سبز پسته ای با دیوارهای ساده و پنجره ای رو به فضای باز.در زاویۀ اتاق یخچال کوچکی قرار داشت و در کنار تختم محفظه ای فلزی که از چند کشو تشکیل شده بود.چشمم دوباره به مچ دستم افتاد و خاطرۀ حمام،تیغ اصلاح و دردی که روی مچ هایم احساس کرده بودم برایم زنده شد.(چرا این کارو کردم؟!)ذهنم ناخودآگاه مشغول کند و کاو شد.هر چه می گذشت حواسم بهتر به کار می افتاد و خاطرات بعدی؛خاطرۀ راهرو،گفتگوی عاشقانۀ ناصر و فاسق او و بعد احساس تنفر از همه چیز دوباره براییم تداعی شد.قطه های اشک از کنار چشمم شیار بست،دلم به حال خودم می سوخت.بدبختی تا کی؟دروغ تا کی؟دورویی تا کی؟من که همه چیز را تمام کرده بودم،پس چرا سر از اینجا در آوردم؟
دوباره تنم داغ شد،مغزم تیر کشید.چشمم به میلۀ آهنی سه پایه و سرمی که به آن آویخته بود افتاد.با تمام حرص میله را با یک لگد پرت کردم.سوزن سرم از دستم کنده شد و خون به حالت فوران بیرون زد.چسب هایم که دستم را به تخت بسته بود با غیظ کندم.داشتم فریاد می زدم:
-نمی خوام،من این زندگی رو نمی خوام.چرا منو نجات دادین؟چرا دست از سرم بر نمی دارین؟چرا نمی ذارین به حال خودم باشم؟در اتاق به شدت باز شد و دو پرستار همزمان وارد شدند.روی تخت نیم خیز نشسته بودم.به حالت تهدید نگاهشان کردم:
-چی از جونم می خواین؟
نگاهشان وحشتزده ولی مهربان بود.یکی از آنها جلوتر آمد:
-هیچی عزیزم...ما باهات کاری نداریم...آروم باش،تو نباید خودتواذیت کنی.
-برید...برید بیرون،من خودمو اذیت نمی کنم،می خوام خودمو راحت کنم.من نمی خوام زنده باشم...دیگه تحملشو ندارم...آخه چرا کسی حرف منو نمی فهمه.
فریادهایم به های های گریه تبدیل شد.دلم پر بود؛ار همه کس،از همه چیز.وجود یکی از پرستار ها را کنارم حس کردم.دستش روی شانه ام سنگینی کرد.قیافۀ مهربانی داشت.انگار منتظر عکس العمل من بود.یک آن به سمت او خم شدم.سرم را به گرمی در آغوش گرفت و نوازش کرد.کلامش پر از محبت بود،ولی من حر ف های او را نمی شنیدم.صدای آرامبخش او در کلام خشدار من گم شده بود:
romangram.com | @romangram_com