#کوچ_غریبانه_پارت_196


-تا کی می خوای همین جوری ساکت بشینی؟!آخه محض رضای خدا یه چیزی بگو.آرام آرام به صندلی ام نزدیک می شد،تا جایی که تقریبا مقابلم به لبۀ پنجره تکیه داد.

-تو فقط بگو چه بلایی سرت آوردن که به این روز افتادی؟!بگو کی این کارو کرد تا با دستای خودم خفه ش کنم.

تنم کمی گرم شد.داشتم به جلو و عقب نهنووار حرکت می کردم.داشت چرت می گفت،او عرضۀ خفه کردن کسی را نداشت.اگر داشت،باید از خودش شروع می کرد؛با آن کیف چرمی پر از اعلامیه.همۀ بدبختی من از همان جا شروع شد.باید پدرم را هم خفه می کرد به خاطر بی عرضه گی اش و نا مادریم را به خاطر سال ها زجری که به من داده بود و ناصر را.ناصر...ناصر...ناصر.او می خواست سحر را از من بگیرد...،من ایراد داشتم،عیب دار بودم.دادگاه راحت طلاقم می داد و او مالک سحر می شد.حرکتمئ تندتر شد،تندتر.نفهمیرم از ظاهرم چه برداشتی کرد که با عجله بیرون دوید و یکی از پرستارها را خبر کرد.پرستار بعدی آمپول را تزریق کرد و به دنبال آن یک خواب طولانی.

-مانی خانوم...خانومی...پا شو عزیزم دیگه وقت بیدار شدنه.پا شو صبحونه بخور تا بعدش با هم بریم یه کم توی محوطۀ باغ قدم بزنیم.چشماتو باز کن دختر خوب.صدای نرگس را می شناختم.او پرستار روزهای زوج بود.موقع پاین آمدن از تخت سرگیجه داشتم،فوری متوجه شد و زیر بازویم را گرفت.

احساس کردم از دیدنش خوشحالم.بعد از یک هفته غیبت دلم برایش تنگ شده بود.

-شنیدم این چند روز گذشته حسابی خودتو اذیت کردی؟نگفتم دنیا ارزششو نداره بیخیال همه چیز باش.گور پدر همه،تو باید فقط به فکر سلامتی خودت باشی.خوش باش،بخند،از لحظه ها لذت ببر.حالا بذار چند مشت آب به صورتت بزنم یه کم گیجی خواب از سرت بپره.رنگ و روتم که حسابی پریده.الان که صبحونه خوردی می ریم پیاتده روی تا حالت سر جا بیاد،خوب؟

مثل آدم ها مکانیکی هر لقمه ای را که برایم می گرفت دهانم می گذاشتم و بعد از چند بار گاز زدن قورتش می دادم.

هوای بیرون کمی سرد بود،با این حال بدم نمی آمد در خیابان خلوتی که به صورت نیم دایره محوطه را دور می زد کمی پیاده روی کنم.تابش آفتاب هم لذت نسیم خنکی را که می ورزید بیشتر می کرد.ظاهرا بیمارن دیگر هم این فرصت را غنیمت شمرده بودند.در گوشه و کنار محوطه متوجۀ حضور چند زن و مرد شدم که لباس هایی مثل لباس من داشتند.

-خوب امروز در مورد چی حرف بزنیم؟بذار ببینتم،چه طوره دربارۀ اون آقایی که هر روز میاد دیدنت و تا آخر وقت ملاقات منتظر می مونه و آخرش دست خالی بر می گرده می ره صحبت کنیم.شنیدم هفتۀ پیش چند دقیقه ای اومده تو اتاقت...راستی اسمش چیه؟


romangram.com | @romangram_com