#کوچ_پارت_241

- دلالي؟!

- پول خوبي در مياد.

يه دقيقه ي کامل به صورتم خيره موند و تو فکر رفت. روي ريش چونه ام دست کشيدم و جوري ژست گرفتم که بفهمه جدي ام. سر تکون داد و گفت: رکسان موافقه؟

- آره.

- پس من هم حرفي ندارم.

- دارم ميرم به کارهاي شراکت مغازه برسم. بعد هم کارم رو تو نمايشگاه شروع مي کنم. هم پول خوبي ازش در مياد، هم يه کار ثابته. تا کي از اينجا در بيام برم مغازه، از مغازه برم دنبال کارهاي ديگه... نه تعطيلي دارم، نه اسم و رسمي... مي دوني که!

- مي دونم چي ميگي. چه جور آدم هايي هستند؟

- آدم هاي بدي نيستند.

مکث کرد و بعد گفت: پس به فکر استاد جديد باشم؟

چند ضربه به در اتاق خورد و من جواب دادم: آره.

با اجازه ي رامبد مسئول آموزش وارد اتاق شد و با ديدن من گفت: مزاحم صحبتتون شدم؟

با لبخند گفتم: نه، داشتم مي رفتم.

به ساعت نگاه کرد و گفت: الان؟!

به سمت در رفتم و گفتم: بله، اين خدافظي آخره خانوم حسيني.


romangram.com | @romangram_com