#کوچ_پارت_240

من هم خنده ام گرفت. ده دقيقه بعد هنوز کامل در اتاق رامبد رو باز نکرده بودم که از روي صندليش بلند شد. ميز رو دور زد و به طرف من اومد. قبل از اينکه حرفي بزنم دستش رو دراز کرد و گفت: بيا تو... فکر کردم امروز نمياي، بعد از...

با حرکت سر و ابروش متوجه ام کرد که منظورش شبي بود که بحث کرده بوديم. دست دادم و گفتم: حقيقتش...

- مي دونم، مي دونم، خيلي بد حرف زدم... نگران رکسانا بودم.

به صندلي اشاره کرد که بشينم ولي با دست رد کردم و گفتم: لازم نيست نگران خواهرت باشي!

- ...

- جدي ميگم... اوضاع من اينطوري نمي مونه.

انگشت اشاره ي هر دو دستش رو به طرفم گرفت. جوري که انگار مچ گرفته باشه گفت: ببين!

- ...

- همين حرف هات نگرانم مي کنه. اگه بچسبي به کار و زندگيت که مشکلي نيست، به ابوالفضل اگه من اعتراضي کنم... ولي وقتي اينجوري با اعتماد به نفس حرف مي زني و سر کلاس هات غيبت مي زنه... خودت رو بذار جاي من!

- اگه غيبم مي زد به خاطر کار جديديه که پيدا کردم.

- کار جديد؟!

- رکسان هم در جريانه.

- چه کاري؟

- تو نمايشگاه ماشين يکي از آشناهام.


romangram.com | @romangram_com