#کوچ_پارت_239

- پس عاشق چشم و ابروت شده؟

- نمي دونم... تُو تو اين زمينه تخصص داري!

دوباره لبخند زد و من سريع گفتم: پس حله؟ کلي کار دارم امروز.

- نه هنوز.

مشغول جمع کردن کيف و کتم شدم. دست به سينه بالاي سرم ايستاد و گفت: هنوز بايد يه عالمه توضيح بدي!

- چشم... چشم عشقم!

- من با عشقم عشقم گفتن خر نميشم.

با خنده گفتم: مي دونم عشقم!

- کجا ميري؟

- به رامبد بگم.

- با داداشم بد حرف نزني ها!

سر تکون دادم و خواستم در رو باز کنم که دوباره گفت: قول ميدي خودت رو تو دردسر نندازي؟

هنوز صداش نگران بود. راه رفته رو برگشتم. جلوش ايستادم و گفتم: قول ميدم.

بعد با همون دست هاي پر بوس گرفتم. با خنده جدا شد و گفت: تو هم با اين قول دادن هات!


romangram.com | @romangram_com