#کوچ_پارت_242

- جدي؟!

- بله.

از کنارش رد شدم و بعد براي هر دو سر تکون دادم. حسيني با لبخند کجي گفت: ما رو يادتون نره!

- اختيار داريد.

خدافظي کردم و بيرون زدم. وقتي تو خيابون منتهي به مغازه قدم مي زدم، مي دونستم که همين حالا رامبد به فاطمه خبر ميده و بعد همه ي خانواده مي فهمند. بايد به هر کدوم يه توضيحي مي دادم. نفسم رو کلافه بيرون فرستادم و دکمه ي يقه ام رو باز کردم. حداقل از اين به بعد اختيار يقه و آستينم دست خودم بود! احتمالاً آقاجون از تصميمم خوشحال مي شد که ديگه قرار نيست ساز دستم بگيرم و واسه برادر زنم کار کنم. از اولش هم مخالف بود که ما زير دين خسروي ها باشيم... خنديدم. وقتي وارد مغازه شدم، فرشاد داشت با مشتري چونه مي زد. پشت دخل رفتم و روي صندليم نشستم. تلوزيون داشت مستندي پخش مي کرد که درباره ي شکار تمساح بود. يادم رفته بود که فرشاد عاشق اين جور برنامه هاست. وقتي زن با جنس بيرون رفت، فرشاد پرسيد: اينجا چکار مي کني؟ اخراجت کردند؟!

خنديد. جواب دادم: ديگه نميرم سر کلاس.

جا خورد و جدي گفت: به خاطر همون حرف دامادتون؟

- آره.

- چقدر سخت گرفتي!!!

- ...

- زن داداش چي؟ راضيه؟

- آره. باهاش حرف زدم.

- پس رديفه ديگه.

- فرشاد!


romangram.com | @romangram_com