#کوچ_پارت_237
دقيقاً همون جوري بود و من هيچ توضيحي نداشتم. دستش رو به زور بيرون کشيد اما تکون نخورد و در حاليکه مردمک هاي قهوه اي خيره اش مي لرزيد گفت: فقط يه چيز ازت خواسته بودم عادل!
- ...
- به زور مي خواي برام يه جشن آنچناني بگيري، ولي به اون چيزي که واقعاً مي خوام اهميتي نميدي... چرا؟
- عشقم! من...
- چرا؟
- فقط پيشنهاد داده اونجا کار کنم، همين.
- ...
- من هم ديدم رامبد اون چيزها رو گفت... قبول کردم.
- رامبد منظور بدي نداشت. تو نبايد جدي مي گرفتي.
- اينطوري واسه همه بهتره. خانواده هامون خيلي قاطي شدند، ممکنه اختلاف پيش بياد. يه مدت من و رامبد سر راه هم نباشيم بهتره.
- ...
- ديدي که قبلش خواستم تو رو در جريان بذارم.
- چقدر هم زود در جريان گذاشتي. بعد از قبول کردن! انگار نظر من...
حرفش رو ادامه نداد. احتمالاً به خاطر اخم هاي من بود که شنيده بودم بدجوري تو دل رو خالي مي کنه. چه معني داشت هي واسه هر کاري که مي خواستم انجام بدم، دليل بيارم!! صدام رو بالا بردم و خيلي جدي گفتم: مي خواي زندگيمون رو بگذرونيم يا نه؟
romangram.com | @romangram_com