#کوچ_پارت_236
- رامبد اون شب آبروم رو برد. ديگه نمي تونم اينجا بمونم.
- باشه، من درکت مي کنم.
لبخند ديگه اي زدم. دوباره پرسيد: هنوز به من توضيحي ندادي.
- چي رو؟
- اين چند وقت کجا مي رفتي که مجبور شدي به رامبد بگي با مني؟
- خب...
انگشت هام رو بيرون کشيدم و توي اتاق قدم زدم. دلم نمي خواست چيزي رو ازش مخفي کنم. به خصوص که خيلي نگران نگاه مي کرد. بلند تر گفت: کجا مي رفتي عادل؟
- با يه سري از دوست هام بودم.
- کجا؟
- نمايشگاه ماشين.
تکيه اش رو از پنجره برداشت. در حاليکه چشم هاش رو ريز مي کرد به من نزديک شد. لازم نبود بپرسه، جواب دادم: آره، نمايشگاه همون مرده.
- مگه... مگه به من قول ندادي ديگه نري؟!
راهش رو کج کرد و با قدم هاي محکم و سريع سمت در رفت. بازوش رو گرفتم و گفتم: اون جوري که تو فکر مي کني نيست.
سريع برگشت و با پوزخند گفت: پس چه جوريه؟
romangram.com | @romangram_com