#کوچ_پارت_235
جلو تر اومد. به بيرون اشاره کرد و گفت: دعواش کرده بودي؟ چرا بغ کرده بود؟
بلند شدم و در حاليکه به طرف پنجره مي رفتم، گفتم: جلسه ي آخرش بود.
تيرم رو انداخته بودم. انتظار همين سکوت رو هم داشتم. صداي قدم هاش توي اتاق پيچيد و بعد از کنارم گفت: جلسه ي آخر؟!!
- پاشنه هات خيلي سر و صدا داره!
رو به روم به پنجره تکيه داد و گفت: الان بحث سر کفش هاي من نيست!
لبخند زدم و گفتم: به هر حال که بايد عوضشون کني!
- بايدي وجود نداره.
ابروم رو بالا انداختم. کمي خم شدم و جلوي صورتش گفتم: دُم در آوردي!!
- گفتي جلسه ي آخر؟
به نشونه ي مثبت سر تکون دادم. گردنش رو کج کرد که با اين شال طرحدار آبي خيلي مظلوم نشون مي داد. اضافه کرد: به خاطر اون حرف هاي رامبد؟
- تقريباً
- منظورت چيه؟
نمي خواستم حرفي درباره ي تماس صبح مسعود بزنم. بهم گفته بود وقت فروش سهام هاست. گفته بود بايد پولم رو بکشم بيرون... خودم هم مدام چک مي کردم که يه وقت کلاه سرم نذاره. تو هفته ي گذشته پولم سه برابر شده بود و خدا مي دونست که چه نقشه هايي براش کشيدم. ولي... کمالوند پيشنهاد داده بود که پولم رو توي نمايشگاهش سرمايه کنم و من هم قبول کرده بودم. به همين سادگي... البته ساده براي من، اگر به هر کس ديگه اي مي گفتم فکر مي کرد حماقت کردم. پس نبايد به کسي مي گفتم. به طرز عجيبي به کمالوند اعتماد داشتم. تا به حال هر چيزي که گفته بود، درست از آب در اومده بود.
حرف هاي رامبد تو شب مهموني هم بيشتر تحريکم مي کرد که عقل و سرمايه ام رو بسپرم دست کمالوند... مي خواستم پولم رو چند برابر کنم و عکس العمل بقيه رو ببينم! سکوتم زيادي طولاني شده بود. رکسان انگشت هاش رو بين انگشت هام فرو برد و گفت: چرا ساکتي؟
romangram.com | @romangram_com