#کوچ_پارت_234

- چشم. حتماً.

- فرقي نمي کنه مربي کي باشه، مهم ساز توي دستته!

دستش روي دکمه ي کيفش متوقف شد و با تعجب نگاهم کرد. بعد از چند ثانيه سکوت گفت: ببخشيد... مگه...

- امروز آخرين روزيه که من سر کلاس اومدم.

- يعني...

- ديگه نمي تونم اينجا ادامه بدم.

صورتش تو هم رفت و گفت: چرا آخه؟ من کار بدي کردم؟

- نه... نه...

- من تازه عادت کرده بودم!

با ناراحتي سر تکون دادم. مي دونستم وقتي دخترها لب هاشون رو اينجوري جمع مي کنند قرار بعدش چي بشه. اما جلوي خودش رو گرفت و با صداي ضعيف گفت: مگه نگفتين گيتار زدنتون رو از اين به بعد زياد ميشنوم؟ شما که داريد ميريد؟!!

- اگر مجبور نبودم مي موندم... يه مربي بهتر از من مياد، نگران نباش!

فقط شونه بالا انداخت و توي سکوت مشغول جمع کردن وسايلش شد. خدافظي نکرد. قبل از اينکه بيرون بره گفتم: شاگرد خوبي بودي.

برگشت و لبخند نصفه و نيمه اي که دست کمي از گريه نداشت تحويلم داد. بعد سريع خودش رو از کلاس بيرون انداخت. همين که در رو بست ياد رکسان افتادم که مي دونستم همين الان مياد داخل و من هم بلد نبودم خوب توضيح بدم که برداشت بدي نکنه. طبق انتظارم در نزده وارد شد و لاي در گفت: چقدر طولش دادي! اجازه هست؟

- بيا تو!


romangram.com | @romangram_com