#کوچ_پارت_233
- اگه منظورت شرايطمه که من گفتم همه اش الکي بود...
جلوي صورتش با خنده گفتم: صبر کن!... بهترين مجلس رو برات مي گيرم.
لبخند بي جوني زد و گفت: اصلاً گوش ميدي چي ميگم؟
البته که چيزي نمي شنيدم و فقط مي خواستم ببوسمش. همين کار رو هم کردم! انگار بعد از بحث هاي توي حال بيشتر مي چسبيد. هر بار طرفش مي رفتم مشتاق تر از خودم بود و حس و حال بهتري بهم مي داد. ديگه داشت حالم از دخترهايي که يا واسه هر چيزي باج مي خواستند يا خودشون رو بي ميل نشون مي دادند به هم مي خورد و خوشبختانه رکسان شبيه هيچ کس نبود. يهو صورتش رو عقب برد و پرسيد: توت فرنگي؟!!
بهش نگفتم که لب هاش من رو ياد توت فرنگي ميندازه. نگاهي به پگاه که هنوز پلک هاش بسته بود انداختم. بعد به صورت رکسان و چشم هاش توي صورتم مي چرخيد. قبلاً نمي خواستم واقعيت رو قبول کنم اما... زندگيم توي چند سال اخير به گند کشيده شده بود و اين دختر تنها چيزي بود که من رو هنوز سر پا نگه مي داشت. دوباره بوسيدمش و با آخرين توانم بازوم هام رو دورش حلقه کردم. بلندش کردم که هم قدم بشه. خودش رو بالا کشيد و شونه هام رو محکم گرفت. جلوي لب هاش آروم گفتم: ازم دلخوري؟
- بذار فکر کنم!
اداي فکر کردن در آورد. خنديدم. سرش رو کج کرد و جواب داد: نه!
يادم افتاد مثلاً قرار بود خودم رو زياد مشتاق نشون ندم که حواسش پرت نشه، ولي رکسان که مثل بقيه نبود. هيچوقت از چيزي آتو نگرفته بود. دوباره با لبخند صورتم رو جلو بردم، مي خواستمش و ديگه برام مهم نبود که رامبد يا هر کس ديگه اي مي تونه با اين قضيه کنار بياد يا نه!
انگشت هاش رو سمت سيم پرتاب کرد و بعد از آپاگادو با ژست خاصي به من نگاه کرد که تصديقش کنم. با لبخند سر تکون دادم و گفتم: خوب بود بهاره خانوم! خيلي تر و تميز بود.
با هيجان گفت: جدي استاد؟
- آره، اين هفته خيلي وقت گذاشته بودي؟
- بله. مخصوصاً رو اين آهنگ.
- از تمرين هاي اول ساعت هم معلوم بود... خوبه.
به ساعتش نگاه کرد. مي دونستم چند دقيقه اي هم از وقتش گذشته ولي عمداً لفت داده بودم. رکسان بعد از اين کلاس منتظرم بود و بايد خيلي چيزها رو براش توضيح مي دادم. بالاخره تمرين هاي پاياني رو دادم و گفتم: اين تکنيک ها رو ادامه بده. آهنگ ها رو زياد تمرين کن! تا مي توني زمان بذار... ترم بعد با درس هاي مدرسه قاطي ميشه، نمي رسي...
romangram.com | @romangram_com