#کوچ_پارت_231
- داري کم کم يه سرمايه دست و پا مي کني.
خنديد. من هم خنديدم و گفتم: از هيچي!
- قمار همينه ديگه.
- ...
- بابا رو همه چيز زندگيش ريسک مي کنه. حتي رو آدم هاي اطرافش.
اشاره اش به من بود. فقط گفتم: اوني که ريسک کرده منم.
بلند خنديد. از گوشه ي چشم تکون خوردن پرده ي پشت در بالکن رو ديدم. مي دونستم کي پشت پرده است. ادامه دادم: ممنون که خبر دادي.
- قابلي نداشت. منتظر تماس خود مسعود باش.
- باشه.
- تا شنبه.
- مي بينمت.
قطع کرد و من به حرف زدن ادامه دادم «به هر حال ممنون عزيزم.»... «از صبح باهاش بودم»... «تازه از شرش خلاص شدم.»... پرده افتاد و من سريع در رو باز کردم. ساعد رکسان رو وسط راه گرفتم و نگه اش داشتم. خيلي ناراحت تر از چيزي بود که من قصدش رو داشتم. حتي نگاهم نمي کرد.
با نيش باز دستش رو کشيدم که سمتم برگرده. بعد سعي کردم جدي باشم و گفتم: وقتي دارم با دوست دخترهام حرف مي زنم حق نداري فالگوش وايسي!
مثل بچه ها اخم کرده بود و جواب نمي داد. زير خنده زدم. خيلي اذيتش کرده بودم، همين قدر بس بود... صورتش رو بين دست هام گرفتم و گفتم: بي خيال!... ديدمت پشت در.
romangram.com | @romangram_com