#کوچ_پارت_230
- سلام.
- سلام. خوبي؟
از لاي در نگاهي به پذيرايي انداختم. صداي پچ پچ گفتگو مي اومد. نمي خواستم کسي بفهمه پشت خط کيه. در حاليکه آروم احوالپرسي هاي هميشگي رو مي کردم در بالکن رو باز کردم و واردش شدم. به نرده هاي قهوه اي جلوم تکيه دادم و گفتم: کاري داشتي؟
- حتماً بايد کاري داشته باشم که زنگ بزنم؟
نمي خواستم خيلي سريع پيش بريم. مخصوصاً که هنرپيشه ي افتضاحي بودم و نمي تونستم زياد ظاهرسازي کنم. وقتي از دختري خوشم نمي اومد فوري دکش مي کردم بره. خودش گفت: خب... آره.
- آره چي؟
- کارت داشتم... در واقع برات مژده دارم!
- مژده؟!!
- آره. شنيدم که مسعود داشت درباره ي سهامت با بابا حرف مي زد.
- چي مي گفت؟
- داره رشد مي کنه.
- جدي؟
- ولي گفت تا شنبه نبايد دست بهش بزني.
- من هم قصدش رو نداشتم.
romangram.com | @romangram_com