#کوچ_پارت_229

- دارم احترام آقاي زند رو نگه مي دارم وگرنه...!!

آقاجون رو نشون داد که بدتر از من چپ چپ نگاهش مي کرد. صداي بلند رکسان نذاشت جوابش رو بدم: بسه ديگه!

رامبد لم داد و علي بعد از چند ثانيه سکوت، گفت: چه مشکلي؟ من که مي دونم دستت باز تر از اين حرف هاست.

من: دارم، ولي هنوز کافي نيست.

سميرا: خب جشنت رو سبک تر بگير! فکر نکنم رکسانا خانوم زياد اهل تجملات باشه.

فاطمه: نيست طفلک.

علي: مگه مجلس ما سر هم چقدر خرج برداشت؟! سميرا هم به من سخت نگرفت.

من: رکسان که هر کسي نيست!!!... لياقتش خيلي بيشتر از يه جشن معموليه!

علي اخم کرد و مامان آروم گفت: اوا عادل... چرا اينجوري ميگي؟!!

سميرا با ابروي بالا رفته از اپن فاصله گرفت و فاطمه هم دنبالش رفت. جوري که همه بشنوند گفتم: محض اطلاع همه... مي خوام يه عروسي اي بگيرم که لنگه اش رو نديده باشيد!

و به رامبد زل زدم که با پوزخند ناباورانه سرش رو برگردوند. فکر مي کرد دارم بلوف مي زنم. از سرمايه گذاريم توي بورس خبر نداشت. رکسان دوباره مشغول صحبت شد و اين بار دقيقاً به من زل زده بود. گفت: ممنون که همه خواسته هاي من رو بهتر از خودم مي دونند!!

کسي چيزي نگفت. با لحن و کلمه هاي من ادامه داد: محض اطلاع همه!... من بدون اين مراسم دست و پا گير خوشحال ترم!

همه به من نگاه مي کردند و مي دونستند که منظورش فقط من هستم. آروم تر اضافه کرد: خيلي هم ممنون ميشم، مسائل خصوصي زندگيم، خصوصي بمونه!!!

خوشبختانه موبايلم زنگ خورد و از اون جو وحشتناک راحت شدم. خودم رو به اتاق پگاه رسوندم که آمپول زده بود و روي تخت سفيد رنگش خوابيده بود. شماره رو نگاه کردم. مال شيدا بود. سايلنت کردم و موندم که جواب بدم يا نه! بالاخره جواب دادم: بله؟


romangram.com | @romangram_com