#کوچ_پارت_228

رامبد دوباره روي ما زوم کرد و من جواب دادم: هنوز زوده.

صداي مامان از آشپزخونه اومد: چرا مادر؟

خانوم ها جلوي اپن ايستاده بودند و همه ي توجه ها به من بود. چشمم روي رکسان ثابت موند و خواستم بهانه اي بيارم که مجبور نباشم درباره ي تلاشم واسه پول در آوردن حرفي بزنم، اما رامبد پيشدستي کرد و گفت: اگه نداري، بگو کمکت مي کنيم.

رکسان: داداش!!

آقاجون هم رو به من به حرف اومد: وقتي ميگم هر جايي نبايد مشغول بشي واسه اين وقت هاست پسر!

رامبد: منظور بدي نداشتم.

بهم برخورده بود. دلم نمي خواست جوابش رو بدم. به گل هاي فرش زير پام خيره شدم. رامبد دوباره گفت: نه... گفتم اگه...

فاطمه: مي دونيم رامبد... ولش کن!

سرم رو بلند کردم و سکوت رو شکستم: حقيقتش مشکل هست ولي خودم حلش مي کنم.

و رو به رامبد با طعنه اضافه کردم: شما نگران خانواده ي خودت باش!

رامبد تکيه اش رو از پشتي صندلي برداشت و گفت: دارم همين کار رو مي کنم. رکسانا اول خواهر منه، بعد زن تو!

بالاخره حرفي که اين مدت رو دلش مونده بود رو زد. هر باري که من با رکسان شوخي مي کردم يه جوري مي شد. در حالي که من کاري به اون و فاطمه نداشتم. زنش بود به من ربطي نداشت! با لحن جدي جواب دادم: نه ديگه، نشد!! رکسان اول زن منه، بعد اگر من اجازه دادم خواهر تو!

- يه کاري نکن هميـ...

- چيکار مي کني مثلاً؟!


romangram.com | @romangram_com