#کوچ_پارت_227

- مي دونم.

- شربتت رو بخور!

- ...

- نکنه خرج زندگي زياد شده، رفتي سراغ شغل سوم؟

پوزخند زدم ولي ظاهراً آقاجون و علي هم منتظر جواب من بودند. با مِن مِن گفتم: يه کم... کارهام...

صداي رکسان جمله ام رو ناتموم گذاشت. جلوي ورودي آشپزخونه ايستاده بود. گفت: ببخشيد داداش! اين چند روزه ما زياد با هم بوديم.

علي با لبخندي که سعي داشت بپوشونه به من نگاه کرد. رامبد پرسيد: با تو بوده؟

در کمال تعجب ِ من، رکسان دروغ گفت: آره... يه جورايي.

بعد به من نگاه کرد. فاطمه دست روي شونه ي رکسان گذاشت و رو به رامبد با اخم و تخم گفت: بسه ديگه رامبد، چيکار به بچه ها داري؟ مثلاً تازه عقد کردن!!

با نگاهي به صورت من زير خنده زد. دستش رو جلوي دهنش گرفت و دور شد. من چشم هام هنوز روي رکسان بود. رامبد با اخم گفت: حداقل خبر بديد!

کسي بحث رو ادامه نداد. آقاجون هم تيکه اي ننداخت. ظاهراً با عقد کردنمون دست از سر من برداشته بود و تو کارم دخالت نمي کرد. علي با نگاه نصفه و نيمه اي به تلوزيون گفت: شما که انقدر...

با لبخند ادامه داد: پس چرا دست دست مي کني؟

- واسه چي؟

- عروسي... پدر خانومت که مشکلي نداره!


romangram.com | @romangram_com