#کوچ_پارت_226

با خنده ي بيشتر گفت: فکر کني؟

- ...

- نه بابا!

- ...

- مامان ميگه از صبح تا شب دنبالشي!!! تازه ميگي «فکر کنم»!؟

نيشخندي زدم و چيزي نگفتم. مامان فکر مي کرد تمام مدت با رکسانم. نمي دونست از اول هفته سرم با بورس و نمايشگاه گرمه. البته وقت هاي آزادم با رکسان مي گذشت... يه تيکه پوست خيار از بشقاب علي برداشتم و گاز زدم. رامبد روي کاناپه جا به جا شد و رو به من گفت: خب، تعريف کن! چه خبرها؟

- ما هم هستيم. خبر خاصي نيست.

- کجا ها هستي؟

آقاجون چشم از تلوزيون جدا کرد و به رامبد دوخت. خدا رو شکر کردم که پدر و مادر رکسان نيستند تا آقاجون و آقا فرامرز دوباره يه بحثي راه بندازند. با خونسردي گفتم: چطور؟

- آخه اکثر هنرجوهات شکايت کردند که همه اش مي پيچوني!!

- کي گفته؟

- دير مياي!... زود ميري!... ساعت ها رو جا به جا مي کني!... چه خبر شده؟

- شرمنده! اين هفته سرم خيلي شلوغ بود.

سر تکون داد و گفت: عيبي نداره... فقط... اين بچه ها پول 40 دقيقه ي کامل رو ميدن.


romangram.com | @romangram_com