#کوچ_پارت_225

- بيست سواليه دختر؟

در حاليکه به سمت مانيتور جلوش مي چرخيد ادامه داد: من کاري به جوون موون ها ندارم... خودتون مي دونيد.

شيدا توي سکوت به مسعود نگاه مي کرد. بعد سرش رو به طرفم چرخوند و لبخند شيطوني تحويلم داد. تو دلم به خودم فحش دادم اما ظاهرم رو حفظ کردم.

کفش هام رو با پا به گوشه اي هل دادم و به کفش در آوردن رکسان خيره شدم که خم شده بود و با دقت سگک صندلش رو باز مي کرد. کمرش رو تو حلقه ي دست هام گرفتم و از زمين جداش کردم. اول جيغ خفه اي زد و بعد با خنده گفت: فاطي!!

- کاري به ما نداره.

فاطمه هنوز در واحدشون رو باز نکرده بود. صداي سرفه اي باعث شد ولش کنم و درست بايستم. به سمت در چرخيدم. رامبد بود که دستگيره ي در رو گرفته بود و به من با خنده نگاه مي کرد. قرار نبود اجازه بدم کسي تو زندگي شخصي من و زنم فضولي کنه. خيلي جدي گفتم: نميري کنار؟!

در رو کامل باز کرد و گفت: بفرماييد!

وارد آپارتمان شديم. از کفش هاي جلوي در معلوم بود که همه زودتر از ما رسيدند. فاطمه از دير اومدنمون گله کرد ولي نگاه مامان خيلي مهربون شده بود. حس کردم ممکنه از خوشحالي ديدن من و رکسان کنار هم زير گريه بزنه. مي دونستم همه از زن گرفتن من قطع اميد کرده بودند... خوشبختانه آقاجون اخبار نگاه مي کرد و کاري به کار کسي نداشت.

چند دقيقه بعد جلوي تلوزيون لم داده بودم و خانوم ها توي آشپزخونه بودند. علي روي پام ضربه اي زد و آروم گفت: چرا از وقتي رسيدي ساکتي؟!

اشاره اي با ابرو به آقاجون کردم و آروم گفتم: نمي خوام دردسر درست کنم، مي بيني که... حرف هاي من به مذاق بعضي ها خوش نمياد.

آروم خنديد و گفت: حالت خرابه ميندازي گردن بعضي ها؟!!

و به آقاجون اشاره کرد. با تعجب گفتم: چرا خراب؟

شونه بالا انداخت و گفت: هيچي... گفتم شايد متاهلي بهت فشار آورده، عادت نداري به يه نفر قناعت کني!

بعد ريز ريز خنديد و شونه هاش تکون خورد. من هم خنده ام گرفت. نگاهي به آشپزخونه انداختم و در حاليکه چشمم روي رکسان بود گفتم: نه. همه چي خوبه... فکر کنم.


romangram.com | @romangram_com