#کوچ_پارت_224

شيدا: عصبي نه، ديوونه!

کمالوند آروم به من گفت: روي تو حساس شده...

شيدا با گيجي پرسيد: چطور؟!

و حس کردم جوابي که قراره از دهن پدرش بشنوه واقعاً براش اهميت داره. دقيق به کمالوند زل زده بود که جواب داد: حس مي کنه بين شما چيزي هست.

شيدا: اوه!!... چي؟!!

خواستم همون لحظه همه چيز رو درباره ي ازدواجم بگم اما کمالوند با ابروي بالا رفته و طنز توي صداش گفت: به فکر من هم رسيد... تو قبلاً اينجوري نبودي شيدا!

شيدا دست هاش رو توي هم جمع کرد و من دهنم باز موند. چقدر راحت از اين حرف ها مي زدند. اگر همچين چيزي واسه فاطمه پيش مي اومد، من که سلاخيش مي کردم هيچ، آقاجون هم دمار از روزگارش در مي آورد! کمالوند ادامه داد: خيال کردي چرا آوردمش اينجا، دارم پول مي تپونم تو جيبش؟!

و تو صورت من نيشخند زد. شيدا با اخطار گفت: بابا!!!

جلوي زبونم رو گرفتم. نمي خواستم خودم و رکسان رو از اين لقمه ي چرب و چيلي محروم کنم. آروم حلقه ام رو از دستم بيرون آوردم و توي جيب شلوارم گذاشتم. فقط لبخند زدم. کمالوند دوباره گفت: بالاخره نمردم و ديدم تو بعد از نود و بوقي از يکي خوشت اومد... نمي خوام خرابش کنم.

شيدا رو به من گفت: يه چيزي بهشون بگو!

و به سر تا پام با چندش نگاه کرد. گفتم: چي بگم؟... جالب بود.

چشم هاش رو درشت کرد و بعد دوباره از کمالوند پرسيد: خود مسعود بهت گفته؟

- اِي... يه چيزي تو همين مايه ها.

- شما چي بهش گفتي؟


romangram.com | @romangram_com