#کوچ_پارت_223
- حسابت رو.
با تلفن بانک حساب رو چک کردم. مبلغي که قول داده بود دقيقاً واريز شده بود. هنوز حس مي کردم دارم خواب مي بينم. رو به کمالوند گفتم: ممنون... فکر همچين پول قلمبه اي رو هم نمي کردم.
- مي دونم. مسعود درباره ي سهام ها بهت ميگه، يا بسپر به خودش يا خودت برو دنبال يه کارشناس ديگه.
شيدا سريع گفت: من دومي رو پيشنهاد مي کنم.
و با تنفر به مسعود زل زد که نيشخند مي زد. کاملاً واضح بود که تنها نقطه ي مشترکي که هر دو رو کنار هم نگه داشته، کمالونده. به خاطر پدرشون همديگه رو تحمل مي کردند. مسعود سمت من چرخيد و گفت: بهتر از من تو تهران نمي توني پيدا کني. نه فقط به خاطر مدرکم از بهترين دانشگاه ها...
نگاه فخر فروشانه اي به شيدا انداخت. بعد رو به من ادامه داد: به خاطر روابطم با بالادستي ها... خودداني! البته من پورسانت خودم رو برمي دارم!!
مسلم بود که هيچ دليلي براي اعتماد نداشتم. داشتند پولي که بهم داده بودند رو با ترفند ازم پس مي گرفتند و من هم که از بورس چيزي نمي دونستم که بفهمم چي به سر پول مياد. اما همه ي اين پول با چند تا ريسک بزرگ به دستم رسيده بود. يه ريسک ديگه هم ممکن بود چند برابرش کنه. از قماري که با امضاي اون چک کذايي کرده بودم که خطرناک تر نبود!! گفتم: نمي دونم... ميشه سر فرصت برام توضيح بدي ببينم چي به چيه؟
مسعود با بي خيالي دستي تو هوا تکون داد و گفت: باشه.
شيدا با پوزخند گفت: اين هيچي سرش نميشه، فقط گيجت مي کنه!
کمالوند آروم خنديد اما مسعود به جلو خم شد و جدي گفت: تو پاشو برو لباس هات رو از مزون تحويل بگير!! اينجا چه غلطي مي کني؟!
- اومدم مطمئن بشم تو غلطي نمي کني!
صداي کمالوند که مي گفت «باز شروع شد؟»، بين صداي شکستن قندون شيشه اي روي سنگ کف نمايشگاه و جيغ شيدا، گم شد. قندوني که مسعود از عسلي کنارش برداشته بود و به طرف شيدا پرت کرده بود. با تعجب به نفرت توي چشم هاي شيدا نگاه کردم که رو به پدرش گفت: ببين بابا!
کمالوند با اخم به مسعود نگاه کرد و داد زد: مسعود!!
مسعود پلک هاش رو بست و نفس عميقي کشيد. بعد بلند شد و سمت انتهاي نمايشگاه رفت. پشت شيشه هاي طرف بلوار ايستاد، دست هاش رو پشتش قفل کرد و به خيابون زل زد. احتمالاً سنش از من بيشتر بود. رو به کمالوند گفتم: هميشه انقدر عصبيه؟
romangram.com | @romangram_com