#کوچ_پارت_220

به مردي که اشاره کرده بود نگاه کردم. همون کسي بود که يه بار مي خواست برام چاي بياره. گفتم: درسته!

- بعضي از اين چک ها فقط تضميني اند... خودشون پول رو واريز مي کنند.

- اينطوري که پنجاه در صد به من بديد، براتون مي صرفه؟

شونه بالا انداخت و گفت: فعلاً... از باخت بهتره.

صدايي از پشت سرم اضافه کرد: بابا عاشق هيجانشه، عاشق بردن!

روي صندلي کمي به عقب برگشتم و براي شيدا که داشت نزديک مي شد سر تکون دادم. اون هم همين کار رو کرد. روي صندلي جلوي پدرش نشست. کيف چرمش رو روي ميز گذاشت. مانتوي حرير گلدار پوشيده بود که پارچه اش از هر طرف آويزون بود. پا روي پا انداخت و به من خيره شد. مسعود گفت: باز هم پول لازم شدي که افتخار دادي؟

شيدا لبخند حرص در بياري بهش زد و جواب داد: اومدم ببينم اين چي داره که قاپ بابام رو دزديده!!

کمالوند خنديد و من ابرو بالا انداختم. شيدا رو به من ادامه داد: مي دونستم از ترس پول ها، صبح زود مياي!

من: همچين هم زود نيست!

مسعود: خانوم تازه 10 بيدار ميشند.

احمد که به طرف کمالوند اومده بود، چيزي زير لب گفت. کمالوند با سر تاييد کرد و بعد رو به ما گفت: خيله خب... حساب پر شد.

با هيجان گفتم: جدي؟!

پيشونيش رو با خنده خاروند و گفت: شماره حساب بده به احمد، پولت رو بگير تا پس نيفتادي!

روي کاغذي که احمد به طرفم گرفته بود، شماره ي يکي از کارت هاي اعتباريم رو نوشتم. کمالوند ادامه داد: ولي کسي از اون جمع نبايد از اين شراکت بويي ببره.


romangram.com | @romangram_com