#کوچ_پارت_219

مسعود: بابام پاي پول و قمار که وسط مياد...

کمالوند: مسابقه!

مسعود: آره... پول و مسابقه!... از پيرزن ها هم خرافاتي تر ميشه. تازه کنار پيست آدامس موزي هم مي خوره!

کمالوند: خرافات نيست... کارها همه رو هم تاثير ميذارند.

مسعود: پس وقتي مي بازي چي؟ حتماً طعم آدامسه کم بوده!!!

کمالوند زير لب چيزي گفت و پشت ميز نشست. من و پسرش روي صندلي هاي مقابلش نشستيم. روم نمي شد قضيه ي پول رو وسط بکشم. بعد از شراکت من و اون همه شجاعتي که واسه ي امضاي سفته ها به خرج داده بودم باهام خودموني تر شده بودند. يه سري احوالپرسي آبکي بينمون رد و بدل شد و کمالوند خودش با نيش باز موضوع رو پيش کشيد: چيه کله ي سحر اومدي؟

- زود اومدم؟

- ترسيدي بخوام دست به سرت کنم؟ پولت رو بخورم؟

- ...

- مرده و قولش!

فکرم سمت قولي که به رکسان داده بودم پر کشيد. قولي که همين ديشب با موتور سواري و اون چکي که هنوز هم تنم رو مي لرزوند، زير پا گذاشته بودم. صورتم از ناراحتي جمع شد. مبلغ چک براي يکي مثل کمالوند رقمي نبود اما براي من با اين حقوق پايين خيلي بود. اگر مي باختيم چي مي شد؟ چطور بايد جواب همه رو مي دادم؟ بايد بيشتر حسابم رو خالي مي کردم که چک وصول بشه! حسابي که ذره ذره پر شده بود... ولي حالا که برده بودم. نه؟ حالا مهم نبود... کمالوند ادامه داد: بايد چک هاي ديشب نقد بشه، حساب کتاب کنيم، بعد.

- کي نقد ميشه؟

- فدايي که نقد داده بود. چک ها رو هم خوابوندم... احمد داره حساب ها رو مي بينه.

سر تکون دادم. دوباره گفت: معمولاً مشکلي پيش نمياد.


romangram.com | @romangram_com