#کوچ_پارت_218
جلوي در شيشه اي ايستادم و جواب دادم: نه خوشگلم... مسئله ي مهمي نيست.
- حالا چرا انقدر خوشحالي.
خنديدم. خودش هم خنديد و لحن فضولي: چيه که نمي توني به من بگي؟
- هيچي قربونت برم. يه ساعت ديگه مي بينمت.
- من رو بي خبر نذار!
- چشم! فعلاً.
وقتي تماس رو قطع کردم و خواستم از در رد بشم، کمالوند فوري بيرون اومد و با دست عقب نگه ام داشت. با تعجب نگاهش کردم. گفت: اينطوري نيا داخل!
- بله؟!!
- اول دست هات رو بذار تو جيب هات، بعد بيا!
- متوجه نميشم!!
مسعود با خنده از پشت سرش در اومد و گفت: بابام به يه چيزهاي مسخره اي اعتقاد داره.
کمالوند بهش چشم غره رفت و به زور دست هام رو توي جيب هام گذاشت. گفت: من دقت کردم، هر بار که اين شکلي از يه دري وارد ميشي، اون روز شانس من رو اوجه...
حسابي رو من حساس شده بود. در حاليکه که با خنده سر تکون مي دادم، همونطور که گفته بود وارد نمايشگاه شدم و گفتم: خوبه؟
کمالوند ميز اصلي دلاليشون رو نشون داد. گفتم: واقعاً اين چيزها رو قبول داريد يا من رو دست انداختيد؟!!
romangram.com | @romangram_com