#کوچ_پارت_217

- برگرد... مثل اون سري باخت هام رو تموم کن!

- ...

- نمي خواي يه تکوني به زندگيت بدي؟

- چرا نخوام؟!

- آفرين... يادته گفتي شراکت کنيم تو برد و باخت؟

حرفم رو به خاطر آوردم. با کله خري يه چيزي گفته بودم. پولم کجا بود؟ سودش زندگيم رو زير و رو مي کرد اما باختش من رو به خاک سياه مي نشوند. اون چک و سفته هايي که بايد امضا مي شد الکي نبود. از قمار هم اون ور تر بود. وسوسه ي عوض کردن اوضاع ماليم زودتر از عقلم جواب داد: يادمه.

- پس فردا شب تو گاراژ منتظرم. افتاد؟

مکث کردم. ممکن بود ديگه تا آخر عمر همچين فرصتي گيرم نياد. بعد از سکوت گفتم: فردا مي بينمتون.

همين که در ماشين رو قفل زدم، صداي sms بلند شد. مي دونستم اين وقت صبح کي بايد باشه. با لبخند بازش کردم. نوشته بود: کي تعطيل مي کني بريم صبحونه؟

هنوز نفهميده بود وسط کلاس آموزشگاه رو پيچوندم. هر چقدر سعي کردم، نتونستم طاقت بيارم و نيام نمايشگاه. با برد ديشب تو گاراژ، مبلغ چکي که براي کمالوند کشيده بودم رو دستي داده بودم و چک رو پس گرفته بودم اما پول چند برابري رو که قرار بود بگيرم نداده بودند. اون پول براي يکي مثل من انقدر زياد بود که تمام ديشب رو از شوک و فکر و خيال بيدار مونده بودم. انقدر سريع و بي هوا اتفاق افتاده بود که هنوز هم باورم نمي شد واقعيت داشته باشه. من و همچين شانس گنده اي؟!! اصلاً سر جام بند نبودم. خميازه اي از بي خوابي ديشب، کشيدم و تو راهم به سمت ورودي نمايشگاه با رکسان تماس گرفتم. جواب داد: جانم؟

صداي نازکش رو وقتي مهربون مي شد دوست داشتم. با خنده گفتم: عزيزم من از آموزشگاه بيرون اومدم. يه کار فوري داشتم.

- چه کاري؟!

- بعداً برات توضيح ميدم... فعلاً دعا کن بخير بگذره.

- نگران شدم عادل... چيزي شده به من نميگي؟


romangram.com | @romangram_com