#کوچ_پارت_216

با خنده گفتم: چرا من يادم نمياد؟ من رو مي ديدي اصلاً؟

- آره... با دخترهاي ديگه!!

نيش حرفش رو ناديده گرفتم و همه چيز با فشار گونه اش روي پوست گردنم به کل فراموشم شد. آروم گفت: با هم زندگيمون رو روبه راه مي کنيم. سختي ها براي آدم هاي خوب بيشتره.

- اين چيزها رو آدم هاي بد ساختند تا دلمون نسوزه.

خنديد و با بوسه اي روي گردنم ازم جدا شد. دلم مي خواست برگردم و بهش بچسبم اما جلوي خودم رو گرفتم که حتي حالت ايستادنم عوض نشه. نمي خواستم همين اول کار فکر کنه جلوش کم ميارم. اين ديگه هر دختري نبود که بخوام فقط حالش رو ببرم، قرار بود يه عمر ازم حساب ببره! نبايد از الان وا مي دادم. خوشبختانه گوشيم زنگ خورد و من رو از فکرهاي ناجورم جدا کرد. باز هم اسم کمالوند افتاده بود. خواستم تماس رو رد کنم که رکسان گفت: چقدر زنگ گوشيت رو دوست دارم.

گوشي رو تکون دادم و گفتم: جدي؟

- اهوم... آهنگ خيلي قشنگيه.

لبخند زدم و به شماره نگاه کردم. رفتار و نيش و کنايه هاي همه تو اين دو هفته توي حافظه ام مرور شد. شايد من حساس شده بودم، شايد نه! ولي اين چيزها رو واسه رکسان نمي خواستم. تحمل هر دختري هم يه حدي داشت. گفتم: الان ميام.

با گوشي از کلاس بيرون رفتم. نمي خواستم جلوي خانواده ي رکسان مخصوصاً پدرش که تا لحظه ي آخر سر عقد، با شک به من نگاه مي کرد کم بيارم. فکر مي کردند نمي تونم خوشبختش کنم، فکر مي کردند قراره با من زندگي سختي داشته باشه... قبل از اينکه قطع بشه جواب دادم و صداي عصبي کمالوند توي گوشم پيچيد: توُي يه لاقبا جواب من رو نميدي؟!

دوباره رگ فحش دادنش بالا اومده بود. حرفي نزدم. خودش گفت: نميگي شايد مردم امر واجب داشته باشند؟ شايد تو آتيش افتاده باشند؟

- من که کاري ازم بر نمياد!!

- بر مياد.

به رکسان قول داده بودم اما همه ي اين مصيبت ها به خاطر خودش بود، به خاطر زندگيمون. مي خواستم وضعمون رو درست کنم که جلوي هر کس و ناکس کوچيک نشه. خواستم بگم اين هفته رو من حساب کنه اما خود کمالوند پيش قدم شد و گفت: ببين پسر! من تو دور باخت که ميفتم تا يکي يه حرکت جديدي نکنه ميرم تا ته...

زيادي وسواسي شده بود. گفتم: خب... من...


romangram.com | @romangram_com