#کوچ_پارت_215

- مگه قرار نيست بريم طبقه ي بالاتون؟

نگاهش کردم و گفتم: نريم بهتره.

- چرا؟

- کي زنش رو مي بره خونه ي باباش؟

- خيلي ها... هنوز اول زندگيمونه. مگه رامبد ده سال پيش چي داشت؟

- حداقل يه خونه ي نقلي داشت. يه مراسم آبرومند گرفت.

- چند بار بگم؟ من اصلاً از اين رسم و رسوم ها خوشم نمياد. تا حالا ديدي من برقصم؟ يا بشينم فانتزي هام رو جايي تعريف کنم؟ چه مي دونم کيک ده طبقه و دنباله ي شيش متري لباس و از اين چرت و پرت ها!

خنديدم و در حاليکه به طرفش مي رفتم گفتم: فانتزي هات رو ول کن... حالا شايد من دلم بخواد رقصيدنت رو ببينم!

زير خنده زد و گفت: مطمئن باش دلت نمي خواد!

کنارش به ميز تکيه دادم. دست هام رو روي سينه گره کردم و به خنديدنش خيره شدم. صورتش جدي شد و گفت: باز چيه؟

- دوست داشتم برات همه ي چيزهايي که گفتي رو بگيرم.

- چيزهايي که من نمي خوام؟!!

روم رو برگردوندم و به در کلاس نگاه کردم. روي ميز ليز خورد و نزديکم اومد. دست هاش رو دور گردنم انداخت که لبخندي روي صورتم نشوند. گفتم: اگر جاي من يه بچه پولدار اومده بود چي؟

کنار گوشم گفت: بچه پولدارها نبودند که من رو از درس و مشق انداخته بودند... ماهي دو کيلو زياد مي کردم از بس به هواي ديدنت تو کوچه و مغازه، مي رفتم خريد چيپس و پفک!!


romangram.com | @romangram_com