#کوچ_پارت_214

بچه ها کم کم پراکنده مي شدند. خنده ي رکسان بيشتر شد و گفت: خير سرمون تو محل کاريم!!

- بي خيال!

سمت کلاسشون رفتم. پگاه گفت: من بازم شيريني ميخوام.

رکسان: اون همه شيريني چي شد پس؟

من: برو پايين... تو اتاق بابات يه جعبه هست.

کيفش رو ول کرد و به طرف پله هاي راهرو دويد. پشت ميز رکسان نشستم و به در و ديوار رنگي و نقاشي ها و کاردستي ها نگاه کردم. وقتي صحبتش با بچه ها و يکي از والدين تموم شد، به کلاس خالي برگشت و در رو بست. با لبخند روي ميز جلوي من پريد. به ديوار کنارش تکيه داد و پاهاش رو روي طول ميز دراز کرد. گفتم: تعارف نکن! راحتي؟

- مگه تو ناراحتي؟

- آره.

صورتش جدي شد و گفت: چي شده؟

- الان مهدوي رو ديدم. چند تا تيکه بارم کرد.

- دو روز ديگه يادشون ميره، گفتم چي شده حالا!

- داداش خان تو هم که بماند!

- اون هر چي ميگه به صلاح خودمونه.

از جام بلند شدم و سمت يکي از پنجره ها رفتم. همزمان گفتم: اگه روزي چند خط دربستي ببرم، با چيزي هم الان دارم، پول رهن يه خونه ي درست و حسابي جور ميشه.


romangram.com | @romangram_com