#کوچ_پارت_213

- مي دونم.

- خلاصه اينکه حواست باشه الان ديگه مجرد نيستي! خيلي کارها رو بايد بذاري کنار!

- مي دونم!!!

مشغول خوردن شيريني شد. گفتم: من بهترين خونه زندگي رو براش فراهم مي کنم.

جوري سر تکون داد و لبخند زد که انگار مطمئنه دارم چرند ميگم. بهم برخورد و جعبه ي دوم رو برداشتم که برم. ضربه اي به در خورد، بعد مهدوي سرش رو داخل آورد و با ديدن من گفت: اجازه هست؟

رامبد با دست اشاره به داخل کرد و گفت: بفرما! چيزي شده؟

با کنايه جواب داد: نه، اومدم شيريني بردارم!

به سمتم اومد و بدون اينکه شيريني برداره، برام قيافه گرفت. گفتم: خبرهاي داغ رسيد؟

- دو سه هفته اي هست که بيات شده.

با پوزخند گفتم: ايشالا نوبت شما!

- من شيريني نميدم... شام ميدم!

- شام هم به روي چشم.

حالا همه واسه ما چندرغازشون رو به رخ مي کشيدند. «فعلاً» گفتم و از اتاق بيرون رفتم. در جعبه رو باز کردم و چند نفر برداشتند. وقتي وارد طبقه ي خودمون شدم، رکسان کلاسش رو تعطيل کرده بود. يه عده مامان هم براي بردن بچه هاشون اومده بودند. با ديدن من خنديد و به طرفم اومد. به همه تعارف کردم. بچه ها تموم جعبه رو دستمالي کردند و به خودمون چيزي نرسيد. رکسان با خنده گفت: اين همه پله رو الکي اومدي... حالا دوباره بايد بريم پايين.

با نيشخند گفتم: چرا؟ يه دقيقه اينجا خلوت شده، کجا بريم؟


romangram.com | @romangram_com