#کوچ_پارت_212
ضربه اي به شونه اش زدم. يکي از جعبه ها رو واسه همکارها تو آبدارخونه گذاشتم و به طرف پله ها رفتم. با آسانسور که نمي شد شيريني پخش کرد.
چند نفر توي راه برداشتند. ضربه اي به در باز آموزش زدم و داخل رفتم. هنوز سلام نکرده، حسيني گفت: مبارک باشه!
ابرو بالا انداختم و گفتم: با رکسان حرف زديد؟
- نه... احتياجي به گفتن رکسان نيست!
- چطور؟!
- کيه که ندونه؟
خنده ام گرفت. يه شيريني برداشت و گفت: مخصوصاً اين دو هفته ي اخير خيلي تو چشم بوديد.
بعد خنديد و صندليش رو کمي چرخوند. گفتم: ما مثل هميشه بوديم، چشم بقيه ذره بينيه!
خنديدم و با «با اجازه» بيرون رفتم. به آشناهاي وسط راهرو تعارف کردم و سمت طبقه ي سوم رفتم. رامبد داشت وارد اتاقش مي شد. در رو برام باز کرد. جعبه ي اول رو روي ميزش گذاشتم. گفت: بالاخره!
با لبخند گفتم: آره... بالاخره.
ديروز بعد از دو هفته رفت و آمد و دلجويي از خانواده ي رکسان و نازکشي از آقاجون، بالاخره عقد محضري کرديم و تا لحظه ي آخري که رکسان بله بگه تنم مي لرزيد که يه چيزي جلسه رو به هم بزنه. از امروز ماجرا رو بين فاميل و آشنا علني کرده بوديم. هرچند که همه از قبل با خبر شده بودند. ديگه رسماً زنم بود و دستي دستي خودم رو تو چاه مسئوليت و خونه زندگي انداخته بودم... رامبد پشت ميزش نشست و با ابروي بالا رفته گفت: وقت نشد ديروز بهت بگم...
مکث کرد. به روي خودم نياوردم که داره به سوار کردن رکسان دم محضر و در رفتنمون تا شام، طعنه مي زنه. ادامه داد: مراقب خواهرم باش! ما تو اين 24 سال از گل نازک تر بهش نگفتيم.
سر تکون دادم و گفتم: نگران نباش!
- تو خونه ي ما به قول مادرم، دست به سياه و سفيد نمي زده، قرار نيست بهش سخت بگيري!
romangram.com | @romangram_com