#کوچ_پارت_211
مي دونستم الان شيش تا هم روش ميذاره و خدا مي دونه چي تحويل رامبد ميده. گفتم: اگه بگي ديگه بيرون نمياريمت!
تو فکر رفت. رکسان هم اضافه کرد: اون خرس صورتيه که با هم ديديم، يادته؟
پگاه: اهوم.
رکسان: اگه برات بخرم چي؟
پگاه با ترديد سر تکون داد و من و رکسان دوباره خنديديم. نفس راحتي کشيدم. چند وقت ديگه همه ي اين ماجراها خاطره مي شد.
جعبه هاي شيريني توي دستم رو روي صندلي نزديکم گذاشتم که گوشي در حال زنگ خوردن رو از جيبم بيرون بيارم. دو بار توجه نکرده بودم اما انگار طرف دست بردار نبود. صفحه رو ديدم. شماره ي کمالوند افتاده بود. همونطور که حدس مي زدم... مثل تماس هاي قبليش توي اين هفته يا بايد رد مي کردم يا حرف مي زدم و مي گفتم که بي خيال من بشه. اين بار فرصت حرف زدن نبود، رد کردم.
سرم رو بالا آوردم و چشمم به زانيار افتاد که کنار کريم آقا، جلوي آبدار خونه ايستاده بود. اين اولين باري بود که کنار هم مي ديدمشون. به خصوص که گرم صحبت و خنده بودند. يکي از جعبه ها رو باز کردم و به طرفشون رفتم. با ديدن من حرفشون رو قطع کردند. جعبه رو جلوشون گرفتم و گفتم: بفرماييد!
کريم آقا يکي برداشت و گفت: به سلامتي ايشالا... خوشبخت بشيد!
با تعجب گفتم: من که هنوز نگفتم مناسبتش چيه؟!
کريم آقا با لبخند به زانيار که گازي به شيرينيش زده بود، نگاه کرد. زانيار قورت داد و گفت: آقا ما فهميده بوديم.
- جدي؟! اي بابا!
با خنده سر تکون داد. گفتم: از صبح اينجايي؟
- با بچه ها کار داشتم... موندم با حاج بابا برم آقا.
لبخند زدم و گفتم: خوب کاري کردي.
romangram.com | @romangram_com