#کوچ_پارت_221

با سر تاييد کردم. احمد کتش رو برداشت و بيرون رفت. من نمي تونستم حتي ظاهرسازي کنم که اين همه پولي که قراره به حسابم واريز بشه برام اهميتي نداره. هرچند که در مقابل ثروت هاي آنچناني بعضي ها هيچي به حساب مي اومد اما واسه شروع زندگي من خيلي خوب بود. انقدر ذوق داشتم که نمي تونستم آبروداري کنم. در واقع شک داشتم که اصلاً حقيقت داشته باشه. شايد همه ي اين ها فقط يه خواب شيرين بود!! مسعود گفت: هول کردي؟!

من: نه!

مسعود: يه شبه پولدار شدن ظرفيت مي خواد... داري؟

شيدا: اتفاقاً بابا پولداري هم ظرفيت مي خواد مسعود جان!

مسعود: که خوشبختانه تو داري.

شيدا: که بدبختانه تو نداري.

کمالوند: بچه ها!

شيدا به من لبخند زد. جواب لبخندش رو دادم. بايد تو اولين فرصت حرف عقد کردنم با رکسان رو وسط مي کشيدم که خيالات دخترونه برش نداره. با چند تا از دوست دخترهام سر همين چيزها مشکل داشتم و آخر هم با بدبختي به هم زده بودم.

يه بيست دقيقه اي به حرف زدن گذشته بود که کمالوند گوشي تلفن رو گذاشت و رو به من گفت: اهل بورس بازي هستي؟

- چي؟!

- بورس... مي دوني چيه؟

زير خنده زدم و مسعود هم خنديد. فکر کرده بود من از پشت کوه اومدم. جواب دادم: از خريد و فروشش سر در نميارم.

بعد با خنده اضافه کردم: البته مي دونم چيه!!

مسعود دوباره خنديد و پدرش گفت: به نفعته که سر در بياري. من اين پول رو نميدم دستت که ببري با رفيق هات بريزيش تو جوب، هفته هاي ديگه دوباره برام چک بي محل امضا کني!! افتاد؟!


romangram.com | @romangram_com