#کوچ_پارت_209
- تنهايي؟
- آره ديگه... مگه نگفتي حوصله ات سر رفته؟
به نشونه ي منفي سر تکون داد و «نچ» گفت. رکسان پرسيد: چرا؟
پگاه قري به گردنش داد و گفت: من اومدم مراقب باشم.
هر دو زير خنده زديم و من گفتم: کي بهت گفته؟
- بابا رامبدم.
با اون حرکت من تو خواستگاري بعيد نبود که رامبد هم سر غيرت افتاده باشه. گفتم: خب وقتي داري بازي مي کني، مراقب هم باش!
گوشي رو بهم پس داد و دست به سينه نشست. گفت: من گول نمي خورم.
بي صدا مي خنديدم که پر رو نشه. رکسان هم چشم هاش رو درشت کرد و خنديد. يه گربه از کنار جوب زير درخت ها رد مي شد، گفتم: از اون گربه ها هم نمي خواي؟ ببين چه تميزه.
به اون طرف نگاه کرد. اول چند ثانيه با دهن باز خيره موند و حس کردم الانه که بپره سمت گربه ولي دوباره به صندلي پشت داد و شونه بالا انداخت. چشمش هنوز دنبال گربه بود که گوشيم زنگ خورد. اين بار فاطمه بود. سريع جواب دادم: سلام فاطمه!
- سلام.
صداش ناراحت بود. نگاهم به چشم هاي مضطرب رکسان گره خورد. گفتم: چي شد؟ نتونستي؟
رکسان دست هاش رو جلوي لبش گذاشت. فاطمه با صداي ضعيفي گفت: دو ساعت تمام باهاش حرف زديم.
ساکت موندم. مي ترسيدم باباي رکسان بي رضايت آقاجون قبولم نکنه و چوب لاي چرخمون بذاره. نگاهم هنوز به چشم هاي رکسان بود که حالا اشک توش جمع شده بود. پگاه از نيمکت بلند شد و دنبال گربه رفت. رکسان جاش رو گرفت و آروم پرسيد: چي ميگه؟
romangram.com | @romangram_com