#کوچ_پارت_208
با ذوق گفت: يه روز نشونت ميدم. همه رو... بايد نظرت هم بگي!
با خنده سر تکون دادم و گفتم: باشه... ولي فکر نکنم نظر من به دردت بخوره.
دوباره به آسمون نگاه کردم که چند تا تيکه ابر داشت و ادامه دادم: نکنه بارون بگيره!
- اين وقت سال؟!!
- شانس ماست ديگه.
- نه، تا پاييز باروني نمياد.
- ...
- قول بده اولين باروني که شروع شد، هر جا هستي به ياد من باشي.
رو به من، کج نشسته بود و با احساس نگاه مي کرد. من نمي دونستم چي جواب بدم که راضيش کنه، فقط گفتم: احتمالاً با هميم!
لب هاش آويزون شد و گفت: نکنه...
- نکنه چي؟
- همه چي خراب بشه!... من خيلي وقته به همچين روزهايي فکر مي کنم.
- نترس... من به حرف هيچ بني بشري بي خيالت نميشم. حتي بابات!!
جوري نگاه مي کرد که طاقت نداشتم مثل چوب خشک بيکار بمونم. گردن پگاه رو که سرش تو گوشي من بود و بازي مي کرد، قلقلک دادم و گفتم: تو نمي خواي بري با بچه ها بازي کني؟
romangram.com | @romangram_com