#کوچ_پارت_207
با تلخي گفت: انقدر زود زهره ات رو آب کرده؟! فکر نمي کردم انقدر ... ترس باشي!!
نفسم رو با حرص فوت کردم و گفتم: من بايد برم. با اجازه.
قطع کردم و داخل برگشتم. رکسان با نگاه کنجکاو پرسيد: کي بود؟
- يکي از دوست هام.
- راست بگو عادل!
- هموني که واسه اش مسابقه مي دادم. دوباره بهش گفتم نه... راضي شدي؟
لبخند زد. پگاه گفت: خوردم. حالا بريم بازي.
- فرمايش ديگه اي نيست؟
- نه نيست.
رکسان خنديد و من گفتم: فقط همين پارک نزديک خونه ميريم ها! هيچ جا ديگه نمي برم.
بيست دقيقه بعد، هر سه رو نيمکت پارک نشسته بوديم و پگاه هم از وسطمون تکون نمي خورد. عصر بود و باد خنکي مي وزيد. رو به رکسان گفتم: سردت نيست؟
با لبخند گفت: نه... عاشق هواي آخر شهريورم. وقتي رو به سردي ميره...
باد موهاش رو روي صورتش پخش کرده بود. با دست مرتبشون کرد. تمام حواسم به تکون خوردن موهاش توي هوا بود. دوباره گفت: کلاً سرما رو بيشتر دوست دارم. پر از الهامه برام.
- دوست دارم کارگاهت رو ببينم.
romangram.com | @romangram_com