#کوچ_پارت_205
- هر کاري تا حالا کردي که کردي، اگر بشنوم بعد از اين هم...
با کلافگي گفتم: چشم!!
محترمانه گفته بود که من رو تاييد نمي کنه و مجبوره قبولم کنه. اگر دستم خالي نبود هر کي به خودش جرات نمي داد اينطوري باهام حرف بزنه. ازشون عذرخواهي کردم و بيرون زدم. حوصله ي خونه رو نداشتم و رفتم که قدم بزنم. تهديد هاي آقاجون بيشتر وقت ها تو خالي بود ولي اگر سر لج مي افتاد، نمي شد کاري کرد. بايد فاطمه رو مينداختم به جونش تا راضيش کنه دوباره بريم خواستگاري، فقط مي خواستم دهن باباي رکسان بسته بشه و سنگ نندازه. نفس عميقي کشيدم و کت لعنتي رو در آوردم. آره. همين کار رو مي کردم. فاطمه و علي مي تونستند.
سه دقيقه بود که من به صورت رکسان زل زده بودم و اون به ليوان و بشقاب هاي خالي روي ميز کافه. سرش رو بلند کرد و گفت: هنوز خبري نشده؟
گوشي توي دستم رو تکون دادم و گفتم: نه!
چند روز از ماجراي خواستگاري گذشته بود و من فقط براي خواب خونه مي رفتم. هر بار هم برق اتاق خواب آقاجون روشن بود. تو اين مدت مامان و فاطمه و علي تو نوبت هاي مختلف جريان من و رکسان رو پيش مي کشيدند و سعي مي کردند که متقاعدش کنند ولي تا حالا که اثر نکرده بود. ديگه داشتم نااميد مي شدم و خودم رو آماده مي کردم که تنها برم جلو... هيچوقت انقدر پافشاري نمي کرد. مي دونستم مي خواد که خودم برم بگم غلط کردم و ديگه دست به ساز نمي زنم. مي دونستم مي خواد دوباره ازم قول بگيره. اما اين بار کور خونده بود.
امروز دوباره علي و فاطمه رفته بودند خونه که با آقاجون حرف بزنند. من و رکسان هم منتظر نتيجه بوديم. انگار علي بيچاره رو آفريده بودند که هميشه شفاعت من رو کنه! رکسان دوباره سکوت رو شکست: مگه قرار نبود فاطي زنگ بزنه؟
- نگران نباش!... فاطمه تا کاري که شروع کرده رو تموم نکنه، دست بردار نيست.
- منظور بابام شوخي بود، نه اينکه گيتار زدن تو رو مسخره کنه.
- مي دونم عزيزم. صد بار گفتي...
- باباي تو بد برداشت کرد.
- بعضي آدم ها هر چي خودشون باور دارند رو برداشت مي کنند!!!
صورتش ناراحت شد و گفت: اگه قبول نکنه چي؟
دست چپش که روي ميز بود رو گرفتم و با لحن ملايمي گفتم: نترس خوشگلم... اگه مجبور بشم هر کاري مي کنم.
romangram.com | @romangram_com