#کوچ_پارت_204

آقاجون بيرون رفت و مامان و فاطمه هم دنبالش رفتند.

بقيه بلاتکليف به هم نگاه کردند. دندون هام رو روي هم فشار دادم و به صورت ناراحت رکسان خيره شدم. باز همون حالت بي روح که من رو مي ترسوند به صورتش برگشته بود و بي حرکت ظرف شيريني رو توي دست هاش فشار مي داد. مي ترسيدم به گريه بيفته و اعصاب اين يکي رو نداشتم. از جام بلند شدم و به طرفش رفتم اما نمي دونستم چکار کنم. مادرش ظرف رو به زور از بين انگشت هاش بيرون کشيد و گفت: بشين مامان! چيزي نيست... بشين!

سميرا به سمتمون اومد و با سرزنش به من گفت: نگاه کن دختر بيچاره رو!... همه ي کارهات همين جوريه! مثل روز واسه من روشن بود...

رکسان ديگه نتونست خودش رو کنترل کنه و دست هاش رو جلوي چشم هاش نگه داشت. بين موهام دست کشيدم و خواستم آرومش کنم: آقاجون من رو که ميشناسي...

سميرا: اخلاقش همينه. شما ناراحت نباش!

گريه اش بيشتر شد. يکي نبود اين سميرا رو رد کنه بره! بي خيال جمع بازوي رکسان رو سمت خودم کشيدم و بغلش کردم. گوشه ي کتم رو سفت نگه داشت. خم شدم و زير گوشش گفتم: چي شد خانومي؟ خودم درستش مي کنم، نترس!

حرف ديگه اي جلوي زبونم نمي اومد و همه با دهن باز به ما زل زده بودند. فاطمه وارد پذيرايي شد و گفت: ببخشيد بابا! نتونستم جلو...

با ديدن ما جمله اش رو خورد. رکسان از من جدا شد و به زير چشم هاش که حالا کمي سياه شده بود، دست کشيد. بعد با خجالت لب پايينش رو گاز گرفت و به بقيه نگاه کرد. وقتي چشمش به پدرش افتاد ترسيد و سمت يکي از اتاق ها رفت. گيج مي زد. دلم مي خواست دنبالش برم. سميرا نگاه کنايه آميزي روونه ي من کرد و همراه علي که مشغول معذرت خواهي از جمع بود، بيرون رفت. همه با اخم به من نگاه مي کردند. مخصوصاً رامبد. آقا فرامرز ساعدم رو گرفت و به سمت بيرون راهنماييم کرد. در خونه رو بست و توي محوطه ي کوچيک پارکينگ، بين در خونه تا در بيرون گفت: من دخترم رو لاي پر قو بزرگ کردم.

- ...

- ظاهراً ديگه از مخالفت کردن من گذشته. معلومه دلش کجاست.

سرم رو پايين انداختم و چيزي نگفتم. ادامه داد: برو بابات رو راضي کن! بگو از خر شيطون پياده بشه!

- چشم... ميارمش دوباره.

- به وضع شغل و زندگيت هم برس!... نذار پشيمون بشم.

- ...


romangram.com | @romangram_com