#کوچ_پارت_203

سر تکون دادم و گفتم: رشته ي رکسانا رو ميگن.

- نه! به تو گفت...

با اخم شيريني توي دستش رو به بشقاب برگردوند و گفت: دوباره داري يه کارهايي مي کني، نه؟

همه ساکت شدند. به آقا فرامرز نگاه کردم که اين بار از حالت صورتش معلوم بود که از دهنش پريده و عمدي تو کارش نبوده. سريع گفت: چه کاري جناب زند؟... قصد شوخي با شاهدوماد رو داشتم.

اما آقاجون بي توجه به حرفش دست راستم رو کشيد و مشتم رو باز کرد. با نگاهي به فرم ناخن هاي بلند کرده ام، سر تکون داد و با تاسف گفت: من اينجا بايد بفهمم؟

اين هم از مصيبت هاي استفاده نکردن از پيک بود. دستم رو پرت کرد و رو به مامان ادامه داد: همه دست به دست هم داديد که لاپوشوني کنيد؟

- ...

- اين آقا هم از فردا پسر مطربم رو بزنه تو سرم؟!

- ...

- مثل همين الان؟

و به آقا فرامرز که رنگش پريده بود اشاره کرد. همه چيز انقدر ناگهاني اتفاق افتاده بود که کسي نمي دونست چکار کنه. فاطمه و مامان به خودشون اومدند و تلاششون براي ماست مالي شروع شد. رکسان با صورت مات، شيريني به دست ايستاده بود و حرکتي نمي کرد. علي و سميرا گيج با هم حرف مي زدند. آقاجون بلند شد و درحاليکه به طرف در مي رفت، گفت: تا حالا که خواسته ي من يه پاپاسي ارزش نداشته... خودتون هر کاري مي خواييد بکنيد!

مامان به سمتش دويد و با معذرت خواهي از مادر و پدر رکسان، بازوش رو کشيد و گفت: بيا بشين مرد!... اين بحث ها که تازگي نداره.

آقاجون با حرص رو به من گفت: رو من حساب نکنيد! طبقه ي بالا رو هم لازم دارم.

علي که از جاش بلند شده بود، شونه ام رو فشار داد و آروم گفت: جواب نده عادل! هيچي نگو!


romangram.com | @romangram_com