#کوچ_پارت_202

به ساعت مچيم نگاه کردم و گفتم: از 5 دقيقه پيش!

خنديديم و زمزمه هاي جمع به طور ناگهاني قطع شد. چشم هاشون روي من زوم کرد که از نگاه کنجکاو آقا فرامرز شديداً معذب شدم. تلاش کردم که شبيه دامادها خجالتي به نظر برسم و نمي دونستم چقدر موفق شدم. آقا فرامرز سر صحبت رو باز کرد و توجه جمع از من برداشته شد. با خنده گفت: تو اين هفته دو بار براي رکسانا خواستگار اومده...

مامان به حرف اومد: دختر دم بخت که تو خونه باشه، همينه.

بعد لبخندي زد. اما دوباره صورتش توي لک رفت و به من خيره شد. انگار قرار بود بعد از عقد بميرم! ده دقيقه هم گفتگوي معمولي شون ادامه پيدا کرد و کسي من رو آدم حساب نمي کرد که چيزي ازم بپرسه. من هم همچنان تريپ مظلوميت برداشته بودم. بالاخره آقاجون تک سرفه اي کرد و گفت: اجازه بديد بريم سر اصل مطلب.

جمع تاييد کرد و آقاجون ادامه داد: همينطور که مي دونيد براي رسوندن اين دو تا جوون خدمت رسيديم... اگر اميرعادل ما رو به غلامي قبول کنيد.

آقا فرامرز «اختيار داريد» ي گفت و مامان يه خطبه ي طولاني درباره ي محسنات نداشته ي من خوند. از کار و شغل من گرفته تا طبقه ي دوم خونه که يه دستگاه جداست. آخر همه ي اين حرف ها آقا فرامرز سر تکون داد و با لحني که تا حدي کنايه داشت گفت: بله... ايشون تو محل شناخته شده اند.

فاطمه لب هاش رو فشار داد و جلوي خنده اش رو گرفت. مي ترسيدم اين حرف هاي آقا فرامرز که عمدي بود، آقاجون رو حرصي کنه و باعث بشه که نصفه شب ديدن رکسانا رو پيش بکشه. با التماس به علي نگاه کردم. روي صندليش صاف نشست و گفت: همه خوبي و بدي دارند، مهم اينه که خوبي هامون بيشتر باشه.

کم مونده بود ته جمله بگه «دکتر علي شريعتي»! اگر مي تونستم که مي گفتم «ريدي!» ولي حيف که نمي شد. فاطمه براي علي سر تکون داد و با خنده گفت: هم دو تا خانواده همديگه رو مي شناسند، هم جوون ها... باقي به خواست خداست.

مادر رکسان هم با خنده گفت: تا قسمت چي باشه.

بعد زير گوش پگاه چيزي گفت که سريع از جا پريد و سمت آشپزخونه رفت. سه دقيقه بعد رکسان با ليوان هاي خوشگل چايي اومد، آخر از همه به من تعارف کرد. خواستم سر برداشتن چاي يه حرکتي بزنم و بخندونمش اما يادم افتاد کجا هستيم و به يه «زحمت شد» قناعت کردم. کنار مادرش نشست و صحبت ها به روال عادي برگشت. گفته بود که خانواده اش رو کامل پخته. فاطمه هم غير مستقيم بهشون فهمونده بود که ما تو مدتي که همکار بوديم با هم آشنا شديم و بينمون همه چيز قطعيه. رامبد هم طرف رکسان بود و گفته بود هر تصميمي بگيره، مخالفتي نمي کنه. همه مي دونستند که اين جلسه ي خواستگاري فرماليته است. حالا فقط منتظر نتيجه بودم. اگر اتفاق بدي نمي افتاد، همه چيز تموم شده، بود چون اگر مخالف بودند اصلاً اجازه نمي دادند که پا پيش بذاريم.

نفسم رو فوت کردم و نگاهي به رکسانا انداختم که با گوشه ي روسري حريرش ور مي رفت. همون روسري آبي خاکستري که با يه ست لوازم آرايش و عطر به عنوان کادوي تولد بهش داده بودم. جدي جدي داشتم زن مي گرفتم. هر لحظه احساس مي کردم که بيشتر از قبل دوستش دارم، بيشتر از قبل دارم بهش عادت مي کنم... همه چيز داشت خوب پيش مي رفت و حتي سر مهريه و تاريخ عروسي و عقد هم خيلي راحت به توافق رسيدند. فاطمه از ذوق زياد به همه لبخند مي زد و ريخت و پاش هاي پگاه رو هم زير سيبيلي رد مي کرد. به خواست آقاجون همه يه صلوات بلند فرستادند، بعد آقا فرامرز گفت: حالا به افتخارشون دست بزنيم.

رکسان براي چرخوندن شيريني بلند شد. فکر نمي کردم يه روز از خواستگاري رفتن انقدر خوشحال بشم ولي حالا با وجود تمام اين مسخره بازي هاي کليشه اي، مي ترسيدم يه اتفاقي شبم رو خراب کنه. البته زياد طول نکشيد که خدا تو پاچه ام کرد و ترسم به واقعيت پيوست!!! آقا فرامرز شيريني رو از ظرف توي دست رکسان برداشت و رو به من گفت: تو ايران خوراک هنرمندها نون و پنيره...

با چشمکي به رکسان ادامه داد: ولي چه ميشه کرد؟!

خنديد و گازي به شيريني زد. من و رامبد به هم نگاه انداختيم و سعي کرديم به روي خودمون نياريم ولي آقاجون تيز تر از اين حرف ها بود. به سمت من چرخيد و گفت: چي؟!... هنر؟!


romangram.com | @romangram_com