#کوچ_پارت_201

علي: زن ذليل!

سميرا تک سرفه اي کرد و علي سريع گفت: من هم همون که رامبد گفت.

من: بيايين بريم ببينم! دير شد.

رامبد: صبر کنيد من برسم خونه، بعد راه بيفتيد.

از حياط بيرون رفت. کت مشکيم رو در آوردم و به فاطمه دادم. بقيه هم لباس هاي رسمي و مجلسي پوشيده بودند. آقاجون حتي عصاي سر فلزيش رو برداشته بود و تسبيح عقيقي که مال مراسم هاي خاص بود رو توي دستش تکون مي داد. گفتم: من جلو تر ميرم... دنبال من راه نيفتيد!

مامان خنديد و من بيرون زدم. قبل از اينکه واسه خريد برم به خودم رسيده بودم. مي دونستم وقتي خونه برسم، بهم مجال نميدند! رامبد داشت از درشون داخل مي رفت. برام به نشونه ي «بيا» دست تکون داد و رفت. خنده ام گرفت و تمام طول کوچه رو با خنده دويدم. جلوي درشون منتظر بقيه موندم و خوشبختانه به جز دو سه نفر عابر کسي رو نديدم.

همه رسيدند. کتم رو روي پيراهن طوسي روشنم پوشيدم و کراوات رو مرتب کردم. سميرا به دسته گل توي دستش اشاره کرد و گفت: چرا قرمز نگرفتي؟ واسه خواستگاري رز قرمز مي گيرند!

- خودش سفيد دوست داره.

سر تکون داد و با لحن کنايه دار گفت: ok. پس به خاطر همين جلسه هاي آشنايي رو فاکتور گرفتيد!!

علي زنگ زد و من با صداي آروم تر گفتم: با اجازه ي شما! مشکلي هست؟

حرفي نزد. موقع وارد شدن مامان من رو پايين تر کشيد و يه ماچ اساسي کرد. بعد چادر رو نزديک چشمش گرفت که من نبينم گريه مي کنه. آقاجون بهش تشر زد: بريم... مردم منتظرند.

من رو هل داد و از مامان دورم کرد. کار هميشه اش بود. آخر از همه وارد خونه شدم و احوالپرسي کردم. لپ پگاه رو کشيدم و گفتم: پس اينجا بودي!؟

دست به کمر گفت: اهوم... من از طرف عروس خانومم.

خنديدم و به رکسان نگاهي انداختم که ابروش رو تکون داد. دسته گل رو به دستش دادم و سلام کردم. با لبخند سر تکون داد. رامبد من رو کنار آقاجون نشوند و گفت: چه خبر؟ خيلي وقته نديدمت!


romangram.com | @romangram_com