#کوچ_پارت_200
- از خودش پرسيدم!!
با شيطنت گفت: به آقاجون بگم بهش زنگ زدي؟
خنديدم. خبر نداشت آقاجون ما رو نصفه شب با هم ديده. مامان بلند گفت: چي پچ پچ مي کنيد؟
فاطمه سمتشون رفت و گفت: هيچي.
رامبد سرش رو داخل حياط کرد و گفت: من چيکار کنم؟ برم خونه يا با شما بيام؟
علي: تو نخودي هستي.
فاطمه: ما تعدادمون زياده، تو برو خونه تون!
رامبد: مگه قراره جنگ کنيم؟
همه خنديدند و من براي اينکه آقاجون باهام نباشه، گفتم: فاطمه و مامان تو ماشين من بشينند.
آقاجون با اخم گفت: ماشين نمي خواد... دو قدم راه!
فاطمه هم تاييد کرد و من بلند گفتم: من با کت شلوار و گل تو کوچه راه نمي افتم ها!
رامبد زير خنده زد و گفت: ببين من چي کشيدم! تازه زمان ما که کوچه شلوغ تر هم بود.
فاطمه پشت چشم نازک کرد و جواب داد: نکنه پشيموني؟!
رامبد: من غلط مي کنم.
romangram.com | @romangram_com