#کوچ_پارت_199
حالا واسه من نجيب شده بود. زنگ زدم و صداي پر از خنده اش گفت: چرا از من مي پرسي؟
- پس از کي بپرسم؟ رئيس جمهور اوگاندا؟!
دوباره خنديد و گفت: رز سفيد بگير.
- چند تا؟
- هر چند تا که پر کنه ديگه.
- اين آتاشغال هاي دورش چه رنگي باشه؟
- يه کم ذوق داشته باش! مثلاً خواستگاريته!!
- بده دارم از عشقم مي پرسم؟
- سبز باشه.
خنديدم و گفتم: اگه به من بود که دستت رو مي گرفتم، مي بردم محضر... حوصله ي اين رسم و رسوم ها رو ندارم.
- من هم به خدا.
وقتي تماس رو قطع کردم، فروشنده لبخند مي زد. نيم ساعت بعد همزمان با رامبد تو کوچه مون پيچيدم. مامان، آقاجون، علي، سميرا و فاطمه توي حياط بودند. خوشم نمي اومد که سميرا هم باشه. با نگاهي به جمع گفتم: چرا لشکرکشي کرديد؟
سميرا متوجه منظورم شد و ابروش رو بالا انداخت. علي جواب داد: تو که تو هيچ کدوم از برنامه هاي من نبودي ولي من مثل تو بي بخار نيستم!
فاطمه گل و شيريني رو از دستم گرفت و آروم گفت: اين چيه؟ به جاي سبد، دسته گل ختم گرفتي؟ چار تا شاخه!
romangram.com | @romangram_com