#کوچ_پارت_197
- نترس! عصر زنگ مي زنم... بگو ديگه؟
در دقيقاً کنار گوشمون باز شد و هر دو از هولمون کليد رو ول کرديم. صداي کليد روي سراميک ها پيچيد و بعد رکسان گفت: تارا!!
من تک سرفه اي کردم و فاصله گرفتم. تارا با خنده به رکسان گفت: بهش بگو ديگه!... وقت ناهار داره تموم ميشه، مي خوام برم!
رکسان براش چشم غره رفت و من با خنده گفتم: پايين منتظرم!
به سمت آسانسور رفتم. هنوز هيچي نشده، سه کرده بوديم. روي صندلي هاي راهروي همکف نشستم و شماره ي فرشاد رو گرفتم. صداش توي گوشم پيچيد که با خنده گفت: زنده اي؟
- با اجازه ي شما.
- گفتم حتماً خوابي، زنگ نزدم.
- بيرونم.
- هنوز نفهميدي کي بودند؟
- مي دونم.
با تعجب پرسيد: چرا به پليس مليس خبر ندادي؟! مي گفتي رفتم اون جاده مسافر ببرم.
- ول کن، شر ميشه... خودم دفعه ي ديگه که ببينمشون، ننه باباشون رو يکي مي کنم.
- اونطوري که بدتره... اصلاً بي خيال شو بره.
- چرا زنگ زده بودي به نامزد من؟
romangram.com | @romangram_com